تاریخ انتشار : دوشنبه 27 مهر 1405 - 11:44
کد خبر : 59204
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای داستانی از دل جنگ بسته هستند

داستانی از دل جنگ

داستانی از دل جنگ

حسنا فولادوند ابتدا مادرش را در تهران از دست داد. چند ماه بعد، در بروجرد و در کنار پدرش به شهادت رسید. این دو واقعه تلخ زندگی او را تحت تأثیر قرار داد و یاد او را در دل‌ها زنده نگه داشت.

استان‌ها به گزارش باور خبر به نقل از تسنیم از بروجرد، دختران معمولاً به پدران خود وابسته هستند؛ پدر برای بسیاری از دختران نخستین قهرمان زندگی به شمار می‌رود، کسی که دست آن‌ها را می‌گیرد، راه رفتن را به آن‌ها می‌آموزد و بعدها به الگویی برای آینده‌شان تبدیل می‌شود. اما برای حسنا فولادوند، این رابطه معنایی عمیق‌تر داشت؛ پدرش دانشمندی بود که حسنا آرزو داشت مسیر او را ادامه دهد و خود نیز روزی دانشمند شود. حسنا تنها ۱۵ سال داشت و دانش‌آموز پایه هشتم دبیرستان شاهد دختران بروجرد بود. او نوجوانی آرام، متین و مؤدب بود که به درس و یادگیری علاقه‌مند بود و به گفته عمویش، تنها برای کسب نمره درس نمی‌خواند و ذهنی پرسشگر داشت. او به ریاضی علاقه‌مند بود، درباره مسائل علمی سؤال می‌پرسید و برای آینده‌اش آرزوهای بزرگی داشت. حتی در خانه‌شان در تهران، بخشی را به انجام آزمایش و پژوهش اختصاص داده بود؛ کاری که برای یک نوجوان ۱۵ ساله، نشانه‌ای از علاقه جدی او به علم و کشف دنیای اطرافش بود. حسنا در خانواده‌ای بزرگ شده بود که علم و دانش بخشی از زندگی روزمره آن بود. پدرش، شهید دکتر علی فولادوند، از دانشمندان برجسته حوزه فیزیک کشور و رئیس پژوهش سازمان نوآوری و تحقیقات دفاعی بود؛ دانشمندی که بیش از دو دهه از عمر خود را در مسیر ارتقای دانش هسته‌ای، پدافند پرتویی و توسعه فناوری‌های کلیدی کشور سپری کرد. فولادوند از شاگردان و همکاران نزدیک شهید محسن فخری‌زاده بود و در سال‌های فعالیت علمی و دفاعی خود خدمات متعددی ارائه داد. با وجود جایگاه علمی و مسئولیت‌های مدیریتی، خانواده و نزدیکانش از سادگی، اخلاص و تواضع او می‌گویند؛ ویژگی‌هایی که برای حسنا نیز الگویی در زندگی‌اش شد. پدر برای حسنا تنها یک دانشمند نبود؛ او قهرمان زندگی‌اش بود. دختری که می‌خواست رشته ریاضی را انتخاب کند و همانند پدرش دانشمند شود، از نزدیک می‌دید که علم تنها به درس خواندن و گرفتن مدرک محدود نمی‌شود؛ بلکه با تلاش، مسئولیت‌پذیری و خدمت به جامعه پیوند خورده است.

اما زندگی حسنا در میانه جنگ، مسیر دیگری پیدا کرد. مادر حسنا، شهی معصومه پیرهادی، بانویی خانه‌دار و خانواده‌دوست و اصالتاً بروجردی بود. او زندگی‌اش را وقف خانواده کرده بود و دو فرزند داشت؛ یک دختر نوجوان و یک پسر خردسال. در جریان جنگ ۱۲ روزه، خانه خانواده فولادوند در تهران هدف حمله قرار گرفت و معصومه پیرهادی به شهادت رسید. حسنا در ۱۵ سالگی، نخستین داغ بزرگ زندگی‌اش را تجربه کرد؛ داغ مادر. بعد از شهادت مادر، پدر برای حسنا هم تکیه‌گاه بود و هم نزدیک‌ترین همراه. شهید فولادوند با وجود جراحاتی که در حمله نخست متحمل شده بود، مسیر فعالیت علمی خود را ادامه داد و حسنا نیز در کنار پدر به زندگی و تحصیل ادامه داد. شاید در آن روزها حسنا بیش از هر زمان دیگری به پدرش وابسته شد؛ پدری که حالا باید علاوه بر ادامه مسیر علمی و مسئولیت‌هایش، برای فرزندانش نیز تکیه‌گاه می‌بود. در همین روزها بود که حسنا بارها جمله‌ای را به پدرش گفته بود که امروز برای خانواده‌اش معنای دیگری دارد: اگر قرار است شهید شویم، دوست دارم همه کنار هم باشیم.

پنج‌شنبه آخر سال؛ آخرین دیدار عموی حسنا هنوز آخرین دیدارشان را به یاد دارد؛ پنج‌شنبه آخر سال ۱۴۰۴. چند روز بیشتر تا سال جدید نمانده بود. دیداری معمولی که هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آخرین دیدار باشد. حسنا همان دختر آرام و دوست‌داشتنی همیشگی بود. صحبت از درس و آینده شد و حسنا از تصمیمش برای انتخاب رشته ریاضی گفت. به عمویش گفته بود: «عمو، قرار است برخلاف ایده شما که تجربی است، رشته ریاضی را انتخاب کنم و همانند پدرم دانشمند شوم.» حرف‌هایش بوی آینده می‌داد؛ آینده‌ای که برای خودش ساخته بود، آینده‌ای پر از درس و دانشگاه و پژوهش. حسنا حتی برای چند روز بعد هم برنامه داشت. قرار بود برای عیددیدنی دوباره همدیگر را ببینند. عمویش می‌خواست همان روز عیدی او را بدهد، اما حسنا گفت عیدی را نگه دارد تا وقتی برای عیددیدنی آمدند، آن را بگیرد. قرار بود یک دیدار دیگر در راه باشد، اما روزگار فرصت نداد. دختری که می‌خواست راه پدر را ادامه دهد، هنوز در ابتدای مسیر بود. ۱۵ سال داشت و فرصت زیادی برای ساختن آینده‌اش پیش رو داشت؛ می‌توانست سال‌های بیشتری درس بخواند، وارد دانشگاه شود، در رشته مورد علاقه‌اش ادامه تحصیل دهد و شاید روزی در کنار نام پدر، نام خودش نیز به عنوان یک پژوهشگر و دانشمند مطرح شود. او اما تنها به درس خواندن برای نمره فکر نمی‌کرد. پرسشگر بود، مطالعه می‌کرد، آزمایش انجام می‌داد و به دنبال فهمیدن مسائل علمی بود. به گفته عمویش، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های حسنا همین علاقه جدی به علم بود؛ علاقه‌ای که با معنویت نیز همراه شده بود. نماز و روزه برای او بخشی از زندگی‌اش بود و خانواده، حسنا را نوجوانی می‌دانند که علم‌آموزی و معنویت را در کنار هم دنبال می‌کرد؛ همان مسیری که از پدرش آموخته بود.

هشتم فروردین؛ آخرین همراه پدر هشتم فروردین ۱۴۰۵، اما برای خانواده فولادوند به روزی تبدیل شد که همه چیز را تغییر داد. در جریان سومین جنگ تحمیلی، محل حضور شهید علی فولادوند در بروجرد هدف حمله قرار گرفت و این بار حسنا نیز در کنار پدرش بود. دختر ۱۵ ساله‌ای که چند ماه قبل مادرش را از دست داده بود، این بار همراه پدرش به شهادت رسید. حسنا همان «آخرین همراه پدر» شد؛ دختری که گفته بود اگر قرار است روزی شهید شوند، دوست دارد همه کنار هم باشند و سرانجام در کنار پدرش به شهادت رسید. برای خانواده، این اتفاق یادآور جمله‌ای است که حسنا پس از شهادت مادر گفته بود؛ جمله‌ای که شاید در آن زمان تنها یک آرزوی کودکانه به نظر می‌رسید، اما بعدها رنگ دیگری گرفت.

عموی حسنا تأکید دارد که نباید این دختر ۱۵ ساله را تنها با نحوه شهادتش شناخت. حسنا پیش از آنکه شهید باشد، یک دانش‌آموز بود؛ دختری که صبح‌ها راهی مدرسه می‌شد، درس می‌خواند، با خانواده وقت می‌گذراند، درباره آینده‌اش فکر می‌کرد، ریاضی را دوست داشت و برای دانشمند شدن رویا داشت. او مثل بسیاری از نوجوانان هم‌سن خودش، آینده‌ای در ذهن داشت؛ با این تفاوت که در خانه‌ای رشد کرده بود که علم، پژوهش و مسئولیت‌پذیری را از نزدیک لمس کرده بود. حسنا می‌خواست راه پدر را ادامه دهد؛ می‌خواست رشته ریاضی بخواند و روزی دانشمند شود. جنگ اما این فرصت را از او گرفت. اکنون روایت حسنا تنها روایت یک شهادت نیست؛ روایت دختری است که در ۱۵ سالگی، پیش از آنکه فرصت ساختن آینده‌اش را پیدا کند، همراه پدرش به شهادت رسید؛ دختری که پیش از شهادت، یک دانش‌آموز بود، یک دختر بابایی، یک خواهر، یک برادرزاده و نوجوانی با هزاران آرزو. شاید ماندگارترین تصویر از حسنا نه صحنه شهادت، بلکه همان دختر نوجوانی باشد که در آخرین دیدار با عمویش درباره آینده حرف می‌زد و می‌گفت می‌خواهد رشته ریاضی بخواند و مثل پدرش دانشمند شود. دختری که قرار بود چند روز بعد برای عیددیدنی برگردد و عیدی‌اش را بگیرد؛ اما به جای آن، نامش در میان شهدای این سرزمین ماندگار شد. حالا حسنا دیگر نمی‌تواند پشت نیمکت مدرسه بنشیند، مسئله‌ای ریاضی حل کند یا در گوشه‌ای از خانه آزمایشی علمی انجام دهد؛ اما آرزویش برای علم‌آموزی می‌تواند ادامه پیدا کند. در کتاب‌های مدرسه، در کلاس‌های درس، در موفقیت دانش‌آموزانی که مانند او سؤال می‌پرسند و یاد می‌گیرند و در آینده علمی کشوری که حسنا آرزو داشت بخشی از ساختن آن باشد. حسنا فولادوند تنها با شهادتش شناخته نمی‌شود؛ او دختری بود که زندگی را دوست داشت، مادرش را از دست داد، به پدرش تکیه کرد، علم را دوست داشت، برای آینده‌اش برنامه داشت و سرانجام در هشتم فروردین، در کنار همان پدری که می‌خواست راهش را ادامه دهد، به شهادت رسید.

گزارش از: فاطمه پیرزادی

برچسب ها : ، ،

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.