از دانشگاه اصفهان تا بیمارستانهای غزه؛ روایت دردناک دکتر عزاالدین شهاب از جهنم جنگ

یادداشتهای یک پزشک فلسطینی فارغالتحصیل از ایران، روایتگر جنایات و نسلکشی در غزه است. این متن تکاندهنده، عمق فاجعه انسانی و دردهای مردم فلسطین را به تصویر میکشد. با کلماتش، واقعیتهای تلخی را بازگو میکند که کمتر به آن پرداخته شده است.
به گزارش باور خبر به نقل از تسنیم، «طوفانالاقصی» در اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ وسیعی که پس از آن در غزه به وقوع پیوست، به عنوان یک نقطهعطف مهم در تغییر روایتهای غالب درباره مسئله فلسطین در سطح جهانی شناخته میشود. پیش از این، روایتهای غالب در رسانهها و فرهنگ غرب، معمولاً مسئله فلسطین را به یک «بحران پیچیده و حلناشدنی در خاورمیانه» تقلیل میدادند. اما تحولات پس از ۲۰۲۳، جامعه فرهنگی و هنری جهان را به مرحلهای جدید و بیسابقه در مواجهه با این مسئله وارد کرد؛ به گونهای که از سال ۲۰۲۴ به بعد، مسئله فلسطین به «معیاری برای سنجش وجدان اخلاقی» در عرصه هنر و ادبیات تبدیل شد و نشان داد که دیگر هیچکس نمیتواند به بهانه بیطرفی در برابر پاکسازی فرهنگی سکوت کند. در ماههای ابتدایی پس از اکتبر ۲۰۲۳، موجی از بایکوت، لغو جوایز ادبی (مانند ماجرای نمایشگاه کتاب فرانکفورت) و اخراج نویسندگان منتقد به راه افتاد. با این حال، تلاشهای ساختارهای غربی برای خاموش کردن صدای غزه نتیجه معکوس داد. ظهور نویسندگان معروفی چون «سالی رونی»، امضای بیانیههای تاریخی برای تحریم ناشران حامی آپارتاید و همراهی بیسابقه دانشگاهها، انحصار روایت صهیونیستی را در سطح جهانی شکست.
از سوی دیگر، کتابفروشیهای نیویورک، لندن و پاریس پس از ۲۰۲۴ شاهد پدیدهای کمسابقه بودند؛ آثار مرتبط با فلسطین به صدر فهرست پرفروشها صعود کردند و نشان دادند که افکار عمومی جهان تشنه شنیدن روایت واقعی و تاریخی مظلومیت و مقاومت فلسطین است. از مهمترین این آثار، خاطرات افرادی است که فاجعه پس از طوفانالاقصی در غزه را از نزدیک تجربه کرده و در صحنه اصلی نسلکشی اسرائیل حضور داشتند. یکی از این آثار، خاطرات پزشک جوان فلسطینی «عزالدین شهاب» است که با عنوان «خاطرات یک پزشک جوان: یادداشتهایی از نسلکشی در غزه» در سال ۲۰۲۵ توسط انتشارات «اسکرایب» و با حمایت انجمن «خوانندگان و نویسندگان علیه نسلکشی» منتشر شده است؛ سازمانی که توسط اعضای جامعه ادبی استرالیا با هدف درخواست آتشبس، مخالفت با نسلکشی در غزه و حمایت از آزادی فلسطین تأسیس شده است. این انجمن به قدرت ادبیات در تغییر زندگیها اعتقاد دارد و از طریق این پروژه، در پی همکاری با نویسندگان فلسطینی برای به اشتراکگذاری داستانها و رساندن صدای آنان به گوش جهانیان است. عواید حاصل از فروش این کتاب صرف حمایت مالی از دکتر شهاب، خانوادهاش و فعالیتهای پزشکی او خواهد شد.
«خاطرات یک پزشک جوان: یادداشتهایی از نسلکشی در غزه»، روایتی تکاندهنده و دستاول از نسلکشی در غزه به قلم نویسنده و پزشک عمومی جوان و برجستهای است که خود شاهد این وقایع بوده است. پنج روز پیش از هفتم اکتبر ۲۰۲۳، یک پزشک جوان فلسطینی پس از پایان تحصیلات پزشکی خود به غزه بازمیگردد. خانوادهاش گرد هم میآیند تا موفقیتهای او را جشن بگیرند و به او خوشآمد بگویند. در یازدهم اکتبر، چهل و دو تن از اعضای خانواده و بستگان او در یک حمله هوایی کشته میشوند؛ و بدین ترتیب، داستان شگفتانگیز بقا و خدمت او به مردمش آغاز میشود. عزالدین شهاب، پزشک جوانی اهل شمال غزه است که در سال ۱۹۹۵ متولد شده و در جبالیا بزرگ شده است. او در دبیرستان استعدادهای درخشان «عرفات» تحصیل کرد و دوره پزشکی خود را در ایران و در دانشگاه اصفهان گذراند. او تنها چند روز پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ به غزه بازگشت و از آن زمان تاکنون به مردم آنجا خدمات پزشکی ارائه داده است.
عزالدین شهاب بیش از هشت ماه بهصورت داوطلبانه در «بیمارستان اندونزی» در شمال غزه فعالیت میکند؛ او از نزدیک شاهد جراحات هولناک و مرگومیرهاست و در دشوارترین شرایط به کار خود ادامه میدهد. بیمارستان اندونزی که پیوسته هدف حملات نیروهای دفاعی اسرائیل قرار داشت، سرانجام ویران میشود. در دسامبر ۲۰۲۴، دکتر شهاب «کلینیک پزشکی الرحمه» را با هدف ارائه خدمات درمانی رایگان در شمال غزه تأسیس میکند، جایی که دیگر هیچ بیمارستان فعالی باقی نمانده است. این کلینیک بارها دچار آسیب میشود و سرانجام در ژوئیه ۲۰۲۵ ناچار به تعطیلی میشود. شهاب و خانوادهاش برای پنجمین بار آواره میشوند، بیآنکه امیدی به بازگشت به خانه ویرانشدهشان در شمال غزه داشته باشند. در روایت شهاب از این ماهها، صراحت کلام و انسانیت او بهوضوح نمایان است. او از بیمارانی که درمان میکند، ویرانی سرزمینش و ناتوانیاش در درک سکوت جهانیان در برابر این نسلکشی سخن میگوید. کتاب «خاطرات یک پزشک جوان» اثری عمیقاً تأثیرگذار و فراموشنشدنی است که گواهی بر یکی از شرمآورترین دورانهای تاریخ معاصر جهان به شمار میرود.
عزالدین شهاب در «خاطرات یک پزشک جوان» با همان فوریت و اضطراری مینویسد که خاص کسی است که میداند سکوت، مرگبار است. این دفتر خاطرات، شرح وقایع بیش از هشت ماه فعالیت پزشکی «شهاب» در غزه است. او مشاهداتش را از بخش اورژانس مینویسد؛ جایی که پیکرها با سرعتی بیشتر از توان کادر درمان برای شناسایی هویتشان به آنجا منتقل میشوند. او میگوید: «سکوت، نوعی محو شدن تدریجی است» و این دفتر خاطرات را «فریادی استیصالآمیز خطاب به دنیایی بیتفاوت» توصیف میکند. امید شهاب ساده و بیپیرایه بود: اینکه تنها یک نفر نوشتههایش را بخواند و دریابد که دولت اسرائیل چه فجایعی را بر سر فلسطینیان غزه میآورد. در مقابل، آنچه در میان بود، مسئلهای بسیار حیاتی و سنگین بود. بهگفته او، نوشتههایش صرفاً تلاشی بود برای تأکید بر این واقعیت که: «ما اینجا هستیم و داریم زیر فشار خرد میشویم.»
آنچه این دفتر خاطرات را یکپارچه میسازد، دو رسالت و نقشی است که شهاب در خود جمع کرده است: پزشک و نویسنده، شفادهنده و قصهگو. او این نقشها را به عنوان دو نقش متقابل و تقویتکننده توصیف میکند. پزشک بودن به او امیدی را که برای نوشتن نیاز داشت، داد؛ نوشتن به او شفافیتی را که برای ادامه طبابت در میان ویرانی نیاز داشت، داد. او میگوید: «من نمیدانستم چگونه میتوان با ظلم مبارزه کرد، اما یاد گرفتم با کمک به دیگران میتوان با ظلم مبارزه کرد.» اگرچه کتاب خاطرات این پزشک جوان فلسطینی جهانی شد، اما او که بهت و حیرت از سکوت جهان در قبال نسلکشی غزه را با گوشت و پوست حس کرده است، میگوید، دیگر از جهان انتظار چیزی ندارد؛ نه ترحم، نه تشویق، نه حتی درک. بلکه او مینویسد تا کسی، در جایی، غزهایها را نه به عنوان سوژههای ناشناس پوشش خبری، بلکه به عنوان افرادی که «زندگی میکنند، نفس میکشند، رنج میبرند، تحمل میکنند،» ببیند. آنچه شهاب از خواننده میخواهد همدردی نیست، بلکه بهرسمیت شناختن است. شهاب با نامیدن واضح و مداوم اقدامات اسرائیل به عنوان نسلکشی و آپارتاید در سراسر کتاب، وضوح اخلاقی را نشان میدهد که هرگز برای انتشار آن، نرمش را در نظر نگرفته بود.
یکی از مضامین تکرارشونده در این یادداشتهای روزانه، بار نمادین آب است. برای شهاب، آب حکم خاطره را دارد. او میگوید: «هر قطره، خود یک مبارزه است. فقدان آن یادآور آن است که بشریت تا چه حد میتواند سقوط کند. در غزه، محروم ماندن از آب به این معناست که به تو گفته شود وجودت اهمیتی ندارد.» «یادداشتهای یک پزشک جوان» بارها و بارها به موضوع آب بازمیگردد، چرا که آب مرز میان زندگی و محرومسازی نظاممند از آن را تعیین میکند. از دیدگاه شهاب، خطرناکترین تصویر نادرستی که از غزه در جهان ارائه میشود، همان اسطوره قهرمان تسلیمناپذیر و عاری از احساسی است که «مرگ را بیش از زندگی دوست دارد.» نوشتههای او این روایت انسانیتزدا را درهم میشکند. او میگوید: «ما از سنگ ساخته نشدهایم. ما عاشق زندگی هستیم؛ عشقی پرشور، لطیف و سرشار از استیصال.» این کتاب نه تصویری از قهرمانی آسیبناپذیر، بلکه روایتی از عشق، اندوه و وحشت انسانی معمولی است که به واسطه ابعاد خشونت تحمیلشده بر آن، به امری خارقالعاده بدل شده است.
با وجود صراحت و بیپردگی نثرش، شهاب بهندرت نوشتههای خود را بازخوانی میکند. او اذعان میکند: «بهخاطر آوردن، روح را میآزارد.» اما شنیدن صدای دیگران که نوشتههایش را با صدای بلند میخوانند، نوعی تسلی متفاوت به او میبخشد. در صدای آنها، درد به اشتراک گذاشته میشود و بار این شهادت بر دوش بیش از یک نفر قرار میگیرد. امید او این است که… دههها بعد، در «دورانی بهتر»، مردم این یادداشتها را نه صرفاً برای دیدن رنج، بلکه برای بهیاد آوردن این نکته خواهند خواند که چگونه اهالی غزه تاب آوردند، زنده ماندند و دوباره برخاستند. در بخشی از کتاب میخوانیم: ما به نوعی از هستی فرو غلتیدهایم که در آن خورشید نه برای بیدار کردن زندگان، بلکه برای آشکار ساختن نفرینشدگان طلوع میکند. اکنون هواپیماها بازمیگردند. صدای جیغمانندشان دیگر هولناک نیست؛ آشناست. لالایی ویرانی است. آنها نه با قصد و نیت، بلکه با گرسنگی آسمان را میدرند. این را در استخوانهایم حس میکنم: امشب دوباره قربانی خواهند گرفت. و با این حال، به شکلی نامعقول، ما نفس میکشیم. این همان معجزه است. این همان مجازات است. این زندگی نیست. این صحنه نمایش رهاشدگی از سوی خداوند است؛ آزمونی بیجواب، آتشی بینور. و ما، سوختگان، همچنان وانمود میکنیم که خاکستر نیستیم.
۷ آوریل ۲۰۲۵ امروز نوبت کاریام در بیمارستان بود. از زمان بازگشتمان به «بیمارستان اندونزی»، دوشادوش دو پزشک دیگر کار میکردم. یکی از آنها دکتر «محمود ابوعمشا» بود. امروز صبح، دیر کرده بود. تماس گرفتیم؛ پاسخی نبود. منتظر ماندیم؛ باز هم خبری نشد. سپس خبر رسید، بیرحم و ناگهانی: محمود در یک حمله هوایی کشته شده بود. پیکرش را به همان بیمارستانی آوردند که ما در سکوتی که هیچ کلامی قادر به پر کردنش نبود، منتظرش ایستاده بودیم. من محمود را نه فقط به عنوان یک همکار، بلکه به عنوان برادری در سنگر میشناختم. وقتی ارتش اسرائیل به شمال غزه هجوم برد و بیشتر پزشکان برای نجات جانشان گریختند، محمود ماند. او و دکتر «حسام ابوصفیه» آخرین کسانی بودند که در بیمارستان «کمال عدوان» ایستادگی کردند. محمود ـ تنها جراح باقیمانده ـ خستگیناپذیر در جایی کار میکرد که بیشتر به گورستان شبیه بود تا بیمارستان. او از درون بیمارستان برایم پیامهای صوتی میفرستاد؛ تکههایی از ناامیدی و شجاعت. وقتی سرانجام بیمارستان سقوط کرد، محمود را بازداشت کردند. کتک خورد. سپس آزاد شد. او خود را به شهر غزه رساند، بیآنکه چیزی همراه داشته باشد؛ حتی کفشهایش را هم نداشت. با هم رفتیم تا برایش لباس بخریم. به شوخی گفتم که فرصت نمیکند همه آنها را بپوشد، چرا که تخلیه اجباری دیگری مجبورش خواهد کرد آنها را جا بگذارد. آن زمان نمیدانستم که رفتن بعدیاش ابدی خواهد بود؛ نه آوارگی و جابهجایی، بلکه محو شدن در سکوت مرگ. وقتی کلینیک رایگانمان را راه انداختم، به او پیام دادم. او همچنان در بیمارستان «کمال عدوان» گرفتار بود. به او گفتم: «فقط زنده بمان. هر وقت توانستی، بیا.» او زنده ماند. او آمد. دو روز در هفته داوطلبانه کار میکرد و بدون هیچ چشمداشتی، مجروحان را مداوا میکرد. با دستانش شفا میبخشید و با حضورش به ما امید میداد. و حالا، او رفته است. چراغی دیگر در شهری که غمی بیپایان دارد، خاموش شد. مرگ محمود تنها اندوه من نیست؛ زخمی است بر پیکره کادر درمان غزه. فقدانی است برای بیمارانی که هرگز طعم مراقبت او را نخواهند چشید، برای کودکانی که هرگز گرمای دستان استوارش را در بخش اورژانس حس نخواهند کرد، و برای آیندهای که شاهد فروپاشی آن با از دست رفتن تکتک درمانگرانش هستیم. ما تنها یک پزشک را از دست ندادیم؛ ما «مقاومت» را در شریفترین شکلش از دست دادیم. ما «مهر و شفقت» را از دست دادیم.
برچسب ها :جنگ غزه ، روایت فلسطین ، وجدان اخلاقی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰