تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 آبان 1403 - 18:17
کد خبر : 19577
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای مادر و مادرانه هایش… بسته هستند

مادر و مادرانه هایش…

مادر و مادرانه هایش…

عبدالسمیع عادلی با کوله باری از خورشید و دستانی پر از اطلسی های قشنگ از راه می رسم تا عاشقانه هایم را تقدیمت کنم تا بدانی چقدر هر روز و این روزها در تب و تاب بوسه ای بر پیشانی چروک خورده و صورت پر پیچ و خمت که رد پایی از پرواز بر آن

عبدالسمیع عادلی
با کوله باری از خورشید و دستانی پر از اطلسی های قشنگ از راه می رسم تا عاشقانه هایم را تقدیمت کنم تا بدانی چقدر هر روز و این روزها در تب و تاب بوسه ای بر پیشانی چروک خورده و صورت پر پیچ و خمت که رد پایی از پرواز بر آن نقش بسته است مانده ام .
من در وصفت هزاران هزار غزل سروده ام و از نگاه عمیق و خسته ات بارها زندگی را به تجربه نشسته ام .
من ؛در دریای عطوفت بی پایانت ؛مستانه غرق شده ام .
ای بزرگ ؛در چشمهایت ؛آفتاب تجلی بودن است و ابروانت امتداد پویایی و حرکت . من غبار تنهایی ام را با ابرهای نگاهت تکانده ام و پرنده احساس شعرم را جانی دوباره بخشیده ام . اگر تو نباشی کوچه ها بی تو دلتنگ اند و هر لحظه از عبور کبوتران سفید کاسته خواهد شد .
حروف ساده؛ با ترکیب نام تو مقدس می شوند و آینه ها را اعتباری دیگر می بخشند .
ما در این روزگار بهت و تشویش؛با حرف های گرم و پر حرارت تو رشد کردیم و بزرگ شدیم . آنقدر بزرگ که مفهوم صبر را با دل و جان دریافتیم و با لاله و نسترن مهربانی کردیم .
مادرم ؛ کبوترهای زخمی به احترام تو به ما دل خوش کرده اند و ما هر شب هزار و یک کبوتر ، هزار و یک شقایق و هزارو یک ستاره در دلها می کاریم تا ابرهای خشکسالی به قلبمان پا نگذارند .
تو میراث دار همه خوبی ها هستی ، آنچنان که بر مدار عشق ما را به بوسه گاه باران فرستادی .تو؛دلت را به خورشید داده ای …
آنچه در بسته خبری امروز تقدیم خوانندگان فرهیخته می کنیم تراوشات فکری و قلمی جمعی از نویسندگان درباره مادر است . مادر بهترین و ماناترین خبر هستی است .

قصه مادرانه

چشمانم را می‌بندم. به گذشته‌ها سفر می‌کنم. دختری را می‌بینم با گیس‌های بافتهٔ بلند، با ابروهای به‌ هم پیوسته و مژه‌های تاب‌دار، بینی قلمی و دهانی که لحظۀ خندیدن ردیف دندان‌های مروارید مانندش را به رخ می‌کشد.
چه سبک‌بار و شاد بودم! چه آرزوها که در سر نمی‌پروراندم! کودکی‌ام به جست‌وخیز در کوچه پس‌کوچه‌های روستا و بازی با دختران همسایه، به آب آوردن از چشمه، دوشیدن شیر گاو و گوسفندها، رج‌ به رج بافتن پشت دار قالی‌، گذشت. بزرگتر که شدم به پختن نان و غذا برای خانواده و کار در مزرعه روزگار گذراندم، تا این‌که روزی من را پای سفرۀ عقدی نشاندند که دامادش را هرگز ندیده‌ بودم. خان‌زاده‌ای شهرنشین که مرا با خود به شهر آورد و تا به خود آمدم چهار فرزند قد و نیم‌قد دورم را گرفته بودند. همسرم همیشه در سفر بود و من به تنهایی فرزندانم را بزرگ‌ کردم و به سر و سامان رساندم. بعد از مرگِ همسرم سال‌ها در خانه‌ام زندگی کردم‌ تا وقتی که فرزندانم ارث طلب کردند و من را به آسایشگاه سپردند. کسی دیگر حوصلهٔ مراقبت از من را نداشت. حالا من مانده‌ام با دست‌های لرزان و خمیده، با چشم‌های کم‌سو و منتظری که به در دوخته شده تا شاید روزی، یکی از عزیزانم به دیدنم بیاید. امیدی که روز به روز کم‌رنگ‌تر می‌شود.

م ا د ر

هر کدام از چین‌های دستانت نمادی از عشق است.
با آدم حرف می‌زنند؛ هر کدامشان فریاد درد‌هایی است که کشیدی.
نشانه‌هایی هستند از شب‌هایی که تا سحر دست نوازش بر سر فرزندت می‌کشیدی تا او آرام بخوابد؛ از اشک‌هایی که بر ناملایمتی‌های روزگار ریختی.
هر کدام از این چین‌ها سال‌های عمری است که با عشق در تقویم زندگی‌ات ورق زده‌ای. شبهایی که با گریه خوابیدی و صبح خندیدی تا فرزندت دل‌گیر نشود.

مادر!
اگر بخواهیم حرف به حرفش را معنا کنیم؛
«م» می‌شود مهربانی و محبت،
«ا» می‌شود آرامشِ آغوش،
«د» تعبیرش می‌شود دردهای دیگران را به جان خریدن،
«ر» می‌شود رویاهایی که به دست فراموشی سپرده شده‌اند.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.