از «مجاهدین» تا «منافقین»؛ داستان ۶۱ سال تغییر و تحول یک سازمان

سازمان منافقین داستان عبرتآموزی است از افرادی که مبارزه را آغاز کردند اما به تدریج دچار تغییر و انحراف شدند. این روایت نشاندهنده خطراتی است که ممکن است در مسیر مبارزه به وجود آید و نتیجهاش فاصله گرفتن از اصول اولیه باشد.
سیاسی گروه سیاسی باور خبر به نقل از تسنیم – تهران ۱۵ شهریور ۱۳۴۴. دو سال از خرداد ۴۲ گذشته بود و چند جوان (محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان) از نهضت آزادی جدا شده و به این نتیجه رسیده بودند که دیگر نمیتوان با بیانیه، جلسه و فعالیت سیاسی به مبارزه با حکومت پهلوی پرداخت. آنها سازمانی را تأسیس کردند و نام آن را «مجاهدین خلق» گذاشتند که قرار بود سازمانی مخفی برای مبارزه با حکومت پهلوی باشد؛ جوانانی مذهبی و انقلابی که مبارزه مسلحانه را راه تغییر میدانستند. در ادبیاتشان شاه تنها نبود و آمریکا و اسرائیل نیز بخشی از همان نظمی بودند که باید با آن مبارزه میشد. هیچکس در آن اتاق نمیدانست آنچه در سال ۱۳۴۴ آغاز شد، در کمتر از دو دهه به یکی از عجیبترین استحالههای سیاسی تاریخ معاصر ایران تبدیل خواهد شد و شصتویک سال بعد به یکی از خیانتکارترین سازمانهای تروریستی جهان بدل خواهد گشت. ساواک تنها پنج سال بعد رد سازمان را پیدا کرد. در سال ۱۳۵۰ بنیانگذاران و بسیاری از اعضای اصلی دستگیر شدند. بخشی اعدام شدند و سازمان تا مرز فروپاشی پیش رفت. سازمانی که هنوز جوان بود و قرار بود با عملیات مخفی، پایههای حکومت پهلوی را بلرزاند، ضربه سختی خورد و ناگهان بخش مهمی از رهبرانش را از دست داد.
اما داستان تمام نشده بود. چهار سال بعد، اتفاقی در درون سازمان رخ داد که از ضربه ساواک نیز مهمتر بود. ایدئولوژی تغییر کرد و بخشی از اعضا اعلام کردند که دیگر اسلام مبنای فکری سازمان نیست و مارکسیسم جای آن را میگیرد! اختلافات از بحثهای سیاسی فراتر رفت. تصفیه و حذفهای خونین آغاز شد. خشونت از خیابان به داخل سازمان منتقل شد. این نقطه مهمی در تاریخ مجاهدین است: خشونت تنها یک تاکتیک نظامی نیست، بلکه به منطق تشکیلاتی تبدیل میشود. گزارشهای رسمی دولت آمریکا بعدها درباره ساختار مجاهدین از ویژگیهای فرقهوار، کنترل شدید اعضا، پاکسازیهای ایدئولوژیک و ساختار شخصمحور رهبری سازمان سخن گفته بودند. بعد انقلاب ۱۳۵۷ از راه میرسد. شاه رفته است. خیابانهایی که سالها محل تعقیب و گریز ساواک و مخالفان بودهاند، صحنه حضور آزادانه همان نیروهایی است که تا چند ماه قبل مخفی بودند. مجاهدین نیز از مخفیگاه بیرون میآیند. اما یک سؤال بزرگ پیش روی سازمان قرار دارد: اگر شاه رفته است، قدرت بعدی در ایران باید در دست چه کسی باشد؟ پاسخ مجاهدین با ساختار جمهوری اسلامی سازگار نیست. رقابت سیاسی و سپس تقابل آغاز میشود و سرانجام اسلحه دوباره به خیابان برمیگردد. سال ۱۳۶۰ سازمان وارد یکی از خونینترین دورههای تاریخ خود میشود. دیگر صحبت از مخالفت سیاسی یا رقابت انتخاباتی نیست. بمبها وارد میدان شدهاند. در هفتم تیر ۱۳۶۰ دفتر حزب جمهوری اسلامی منفجر میشود و ۷۲ نفر از مسئولان و مدیران ارشد جمهوری اسلامی به شهادت میرسند. چند هفته بعد دفتر نخستوزیری منفجر میشود و این بار رئیسجمهور و نخستوزیر به شهادت میرسند. خشونت تنها به این دو انفجار محدود نمیشود. ترور در خیابانها ادامه پیدا میکند. مسئول دولتی، نظامی، روحانی و حتی شهروند عادی نیز میتواند هدف حمله قرار گیرد. سازمان وارد جنگی شهری میشود. جنگی که در آن بمب و ترور جای رقابت سیاسی را میگیرد. کادر سازی و نفوذشان در دستگاههای دولتی بسیار حرفهای است. نام منافقین بر قامت سازمانشان نشسته و سازمان وارد مرحلهای میشود که دیگر بازگشت از آن ممکن نیست. تابستان ۱۳۶۰ مسعود رجوی به همراه بنیصدر از ایران فرار میکند. رجوی به فرانسه میرود و سازمان از آنجا فعالیت خود را علیه جمهوری اسلامی ادامه میدهد. اما چند سال بعد، یک انتخاب تاریخی دیگر انجام میشود. انتخابی که بیش از هر چیز فاصله میان شعارهای اولیه سازمان و رفتار بعدی آن را نشان میدهد. سال ۱۳۶۵ مسعود رجوی به عراق میرود، به کشوری که چند سال است با ایران در جنگ است و در کنار صدامی میایستد که ارتشش شهرهای ایران را بمباران کرده و میلیونها ایرانی را آواره و جنگی هشتساله را به کشور تحمیل کرده است. مجاهدین در کنار او قرار میگیرند. سازمانی که روزی در ادبیات خود از استقلال ایران، مبارزه با آمریکا و اسرائیل و مقابله با وابستگی سخن میگفت، اکنون برای ادامه جنگ با جمهوری اسلامی به دولتی خارجی پناه میبرد که در حال جنگ با ایران است. صدام به سازمان پناه میدهد، پایگاه میدهد، پول و تجهیزات میدهد و مهمتر از همه امکان تشکیل یک نیروی نظامی را فراهم میکند و «ارتش آزادیبخش ملی» شکل میگیرد. تانکها، خودروهای زرهی و سلاحهای سنگین در اختیار سازمان قرار میگیرد و اعضای آن در خاک عراق آموزش میبینند و مجاهدین تبدیل به یک نیروی نظامی وابسته به عراق میشوند.
تابستان ۱۳۶۷ جنگ ایران و عراق به روزهای پایانی خود نزدیک میشود. مجاهدین تصور میکنند فرصتی تاریخی ایجاد شده است. ارتش عراق پشت سر آنهاست. سلاح و تجهیزات دارند. قرار بود از مرز عبور کنند و تهران را فتح کنند. عملیاتی که نامش را «فروغ جاویدان» گذاشتند، شکست میخورد و تصویری که باقی میماند، تصویری تلخ از یک استحاله است. آنها زمانی میگفتند برای ایران میجنگند و حالا برای جنگ با جمهوری اسلامی، کنار ارتشی ایستادهاند که خاک ایران را اشغال کرده بود. اما این همکاری با صدام به سالهای جنگ هشتساله محدود نشد. در مرداد ۱۳۶۹ و بعد از حمله آمریکا به عراق و آغاز قیام شیعیان و کُردهای عراق علیه صدام، سازمان مجاهدین خلق برای سرکوب دشمنان صدام در کنار او ایستادند. عملیاتهای برونمرزی، حمله به چندین سفارت و مرکز ایرانی و ترور برخی افراد در داخل ایران را انجام دادند. اما تاریخ بار دیگر ورق خورد و صدام در سال ۱۳۸۲ سقوط کرد. با سقوط صدام یکی از مهمترین ستونهای بقای سازمان نیز فرو ریخت. اردوگاه اشرف تخلیه شد و آنها به کمپ لیبرتی در نزدیکی بغداد منتقل شدند و پس از آن به صورت کامل از عراق اخراج و به کمپ آلبانی انتقال داده شدند. شصتویک سال از آن روز گذشته است و شاید مهمترین پرسش درباره مجاهدین خلق این نباشد که در سال ۱۳۴۴ چه میگفتند؟ سوال این است که چگونه سازمانی که با ادعای مبارزه و آرمان آغاز کرد، در مسیر استحاله ایدئولوژیک، تصفیه درونی، ترور، همکاری با دشمن خارجی و خشونت سازمانیافته حرکت کرد و سرانجام نام خود را در پرونده یکی از جنایتکارترین سازمانهای تروریستی تاریخ معاصر ایران ثبت کرد.
برچسب ها :تاریخ معاصر ، تحولات سیاسی ، مجاهدین خلق
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰