تاریخ انتشار : چهارشنبه 18 شهریور 1405 - 14:51
کد خبر : 46962
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای شهید امیرمحمد ۴ ساله کوهستکی؛ یک ستاره درخشان از نسل سرداران جنوب بسته هستند

شهید امیرمحمد ۴ ساله کوهستکی؛ یک ستاره درخشان از نسل سرداران جنوب

شهید امیرمحمد ۴ ساله کوهستکی؛ یک ستاره درخشان از نسل سرداران جنوب

کوهستکی‌ها برای جشن عروسی آماده شده بودند، اما امیرمحمد راهی میدان نبرد شد. او با انتخاب خود، به سنت‌های ایلش وفادار ماند و شهادت را به عنوان میراث سردارانش پذیرفت. این انتخاب نشان‌دهنده شجاعت و فداکاری اوست.

فرهنگی به گزارش باور خبر به نقل از تسنیم؛ گروه فرهنگی؛ فاطمه مرادزاده: در برخی مواقع، قلم برای نوشتن نمی‌چرخد، زیرا درد و غم آنقدر سنگین و غریب است که نه دل برای نوشتن می‌کشد و نه زبان و قلم. به عنوان مثال، برای شما آقای امیرمحمد کریمی که اکنون باید نام شهید را نیز به کنارتان اضافه کنیم و بگوییم شهید امیرمحمد کریمی. آن شب که قلب ایران دوباره جریحه‌دار شد و از درد مچاله گردید، برای ما که از جنوب زیبا دور بودیم؛ از سیریک و کوهستکی که نامش برای بسیاری از ما ناشناخته بود! خبرها به سرعت داغ می‌شدند؛ داغ‌هایی شوکه‌کننده و بهت‌آور… واژه‌ها آن شب بدون هیچ تناسبی کنار هم قرار می‌گرفتند… عروسی، لباس سپید، عروس، داماد، ماشین گل‌زده، شام و شیرینی، خنده و شادی، مادران و کودکان و… انفجار، آتش، موشک، خون سرخ، ویرانی و آوار، پیراهن‌های پاره، مجروح و شهید و… در حیرت و بهت بودیم و گیج‌زده، که زیرنویس تلویزیون و کانال‌های خبری روی عدد ۴ متوقف شدند؛ ۴ شهید؛ ۴ شهید در یک عروسی!!… اما نام تو بیشتر از هر نام دیگری تکرار می‌شد امیرمحمد… امیرمحمد ۴ ساله؛ شهید امیرمحمد ۴ ساله… من خبرنگارم و کارم نوشتن است امیرمحمد. باید برایت می‌نوشتم، اما نمی‌دانستم چگونه باید داستان شهادت یک کودک ۴ ساله را در مراسم عروسی روایت کنم! از کجا باید آغاز می‌کردم! نمی‌دانستم چگونه می‌توانم آن واژه‌های متناقض تلخ و شیرین را کنار هم بنشانم تا بی‌قوارگی‌اش نمایان نشود! به عنوان مثال، باید می‌نوشتم که پسر و دختر جوان کوهستکی تصمیم گرفتند بی‌خیال دلهره جنگ و صدای موشک و پهپادی که هر لحظه از قلب آب‌های خلیج‌فارس به گوش ساحل می‌رسید، نخستین شب زندگی‌شان را با پاشیدن نور و گل و خنده و رنگ، به زیباترین شب‌شان تبدیل کنند و موج موج شادی را به دل کوهستک و مردمش بفرستند. و تو امیرمحمد می‌دانستی که آن شب می‌توانی به اندازه دلخواه بازی و شیطنت کنی، چند شیرینی خوشمزه برداری و حتی یواشکی از لای در اتاق عقد، عروس زیبای کوهستک را ببینی و در دلت بگویی که یک روز من هم بزرگ می‌شوم، آقای دکتر، شاید هم مهندس بشوم، آن‌وقت پول‌هایم را جمع می‌کنم و یک ماشین بزرگ می‌خرم و یک دست کت و شلوار مشکی با پیراهن سپید و یک کراوات سرخ می‌زنم، و بعد کنار یک عروس زیبا مثل عروس امشب کوهستک می‌نشینم. آقای شهید امیرمحمد ۴ ساله کوهستکی، من واقعا نمی‌دانستم چگونه برایت بنویسم، تا یک روز پیش که حرف‌های مادرت به گوشم رسید؛ حرف‌هایی عجیب‌تر از دنیای پرتناقض عروسی و انفجار! مادرت می‌گفت تو دلت می‌خواست شهید بشوی! او گفته بود که تو باید بزرگ بشوی، سردار بشوی، پیر بشوی و بعد شهید بشوی… و تو اصرار کرده بودی که نه! من می‌خواهم همین حالا شهید بشوم! شهادت آنقدر در فکر و ذهنت بود که دور از چشم مادر، به آشنایی که در کوهستک لباس تعزیه می‌دوزد هم گفته بودی: «خاله زهرا برایم لباس طفل شهید بدوز، می‌خواهم شهید بشوم…»! در کوهستک مانند بسیاری از روستاها و شهرهای کوچک ایران هنوز آیین تعزیه‌خوانی و اجرای نمایش‌های تعزیه مرسوم است. بزرگترها لباس تعزیه می‌پوشند و در نقش امام حسین و شمر، با چوب به جنگ هم می‌روند و کودکان الگو می‌گیرند و بازی‌هایشان در محرم و صفر به چوب‌بازی در میدان رزم کربلا تبدیل می‌شود. ماه صفر تمام شده بود، اما تو دست‌بردار نبودی و بازی مورد علاقه‌ات همچنان چوب‌بازی بود! مادرت می‌گفت: «امیرمحمد محرم و صفر تمام شده، چرا هنوز می‌خواهی جنگ کنی؟» و تو باز می‌گفتی: «ولی من می‌خواهم بروم جنگ، شهید بشوم…» روز عروسی هم اصرار داشتی که به عروسی بروی، اما نه برای خوش‌گذرانی با بچه‌ها!… به دوست خواهرت گفته بودی: «فاطمه بیا برویم عروسی. زود باش عجله کن! من می‌خواهم بروم شهید بشوم»! و مادر که خیال می‌کرد تو آرزویت را فقط با او در میان گذاشته‌ای، تازه پس از عروسی و آن شب پیچیده در حریر سپید و خون سرخ فهمیده بود که تو درباره شهادتت با خیلی‌ها سخن گفته بودی! حالا فکر می‌کنم که شاید بهتر باشد از تو بنویسم امیرمحمد جان… مثلاً می‌توان نوشت ما کجا و تو کجا؟! ما نهایت تصوری که از تو داشتیم شور و شوق برای رفتن به عروسی و غرق شدن در بزم شادی و شیرینی و بازی و سرگرمی بود، و در بهترین حالت، رویاپردازی‌های کودکانه برای آینده‌ای که قد کشیده و مردی شده بودی… اما تو امیرمحمد ۴ ساله، داشتی به میدان نبرد می‌رفتی! می‌رفتی به جنگ! می‌رفتی که شهید بشوی!… تو یک روز به مادرت گفته بودی: «مادر شهید چیز خوبی است؟» و مادر گفته بود: «بله پسرم. بالاترین و آخرین مرتبه و درجه پیش خداوند، شهادت است»، و تو گفته بودی: «پس من می‌خواهم شهید بشوم»! و از آن زمان پایت را توی یک کفش کردی و هر جا نشستی و برخاستی گفتی باید شهید بشوی! می‌خواهی که شهید بشوی و شهید می‌شوی! آقای امیرمحمد ۴ ساله! سقف آرزوهای تو چقدر بلند بود؛ تا عرش اعلا بالا رفته بود؛ تا آسمان هفتم… چقدر فاصله داشت از سقف آرزوهای کوتاه زمینی ما! آدم باید اهل سیر و سلوک و عرفان باشد تا پیِ خدا و عزیز شدن پیش خدا باشد و مفهوم «بالاترین مرتبه و منزلت پیش خدا» را بفهمد و اصرار کند به آن برسد، اما تو تازه دو سال بود که شیشه شیر و پستانکت را کنار گذاشته بودی!… به قول معروف دهانت هنوز بوی شیر می‌داد؛ بوی شیر می‌دادی که عارف شدی و سالک راه! شامگاه سه‌شنبه؛ ۱۰ شهریور، وقتی خبر انفجار در عروسی مانند بمب در جهان پیچید، دل‌مان برای تو و آرزوها و رویاهای برباد رفته کودکی‌ات آتش گرفت، اما تو با پاهای خودت اصرار به رفتن کردی! که تو میدان رزم می‌دیدی و ما میدان بزم! تو جنگ می‌دیدی و ما عروسی و جشن! تو وصال و لقا می‌دیدی و ما دست‌افشانی و پایکوبی!… حالا وقتی به تو فکر می‌کنم؛ به تو شهید ۴ ساله ایران‌مان؛ به تو و مردم مهربان و خونگرم و صمیمی جنوب؛ مردان خاکی و دل‌گنده سواحل آبی خلیج همیشه فارس… فکر می‌کنم که شماها شاید یک ژن اضافه‌تر دارید؛ یک ژن خوب حماسی و هوشمند، که هم دشمن‌شناس است و هم وقت‌شناس، هم شجاع است و هم خطرپذیر. یک ژن که می‌داند دشمنی که نیشش را باز کرده مثلاً برای صلح، همزمان پنجه‌هایش را هم تیز کرده و در کمین است. و تو شهید امیرمحمد ۴ ساله از نسل همین مردان و سرداران جنوبی با همان ژن خوب اضافه. مانند شهید رئیسعلی دلواری؛ فرمانده نیروهای مقاومت تنگستان که دلیرانه مقابل نیروهای متجاوز انگلیسی ایستاد و همین یک هفته پیش سالروز شهادتش بود. یا مانند چگوارای ایران؛ شهید نادر مهدوی که زیرچشمی حواسش به کران تا کران دریای فارس بود و یک‌تنه هیمنه و آبروی ابرغول آمریکا را درهم شکست؛ آن هم زمانی که کسی جرأت نداشت چپ نگاهش کند. نادر مهدوی هم به بالاترین درجه پیش خدا رسید، وقتی سینه‌اش با میخ‌های بلند و آهنین بغض و نفرت نظامیان آمریکایی شکافت. خلیج فارس زیر سایه چگوارای ایران/ مروری بر حماسه شهید نادر مهدوی یا شهید علیرضا تنگسیری عزیز؛ فرمانده نیروی دریایی سپاه که همین امسال با بمباران آمریکایی‌های صهیونی‌اپستینی به شهادت رسید؛ سرداری که تنگه اُحدِ هرمز را به روی دشمنان ایران بست و آنها را به مخمصه‌ای سپرد که هر چه تلاش کنند گرفتارتر می‌شوند. آقای شهید ۴ ساله کوهستک! تو از نسل همان مردان و سرداران شهیدی با همان ژن خوب؛ یا حتی خوب‌تر، آنقدر که حتی نیاز نبود بزرگ شوی و سردار شوی و بعد شهید بشوی! تو در همین کودکی‌ات به کمال و بزرگی رسیدی؛ به بالاترین درجه پیش خدا… تو با شهادت سرخت شیطانِ جهانخوار را رسوا و روسیای جهان کردی… تو در کودکی بزرگ شدی و شهید، و روی دست مردان بزرگ قبیله‌ات تشییع… پرچم ایران عزیزمان دور تابوت کوچکت پیچیده شد امیرمحمد جان و کودکان روی آن سبد سبد گل ریختند. مادران برایت مویه کردند و یزله و نوحه خواندند و سرداران به احترامت سلام نظامی دادند سردار شهید چهارساله سواحل خلیج همیشه فارس!

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.