تاریخ انتشار : دوشنبه 15 تیر 1405 - 9:57
کد خبر : 39426
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای سلمان؛ شاعر خورشید و دوبیتی و گندم بسته هستند

سلمان؛ شاعر خورشید و دوبیتی و گندم

سلمان؛ شاعر خورشید و دوبیتی و گندم
یادنامه شاعر لحظه‌های شکفتن، سلمان هراتی

مهدی صدیقیان-روزنامه نگار

سال ۶۵ شاعر آسمان سبز – سلمان هراتی – در میان بهت و اندوه یارانش دل به رفتن سپرد. او شاعری صمیمی و با ایمان و معلمی دلسوخته و عاشق بود و برای شاگردانش شعر و قصه می‌نوشت. او در حالی که می‌رفت مهربانی‌اش را بین بچه‌های یک روستای دورافتاده تقسیم کند در یک حادثه دردناک رانندگی درگذشت و دانش‌آموزان و همکارانش را در انتظار گذاشت. سلمان سه مجموعه شعر تحت عنوان «آسمان سبز»، «دری به خانه خورشید» و «از این ستاره تا آن ستاره» را در زمان حیات پربار خویش برای ما به یادگار گذاشته است. آنچه می‌خوانید اشکی است نثار روح بلند و آفتابی سلمان.

شانزده سال از خاموشی معلمی متعهد و شاعری شرف‌اندیش و هنرمند خوب و صمیمی معاصر می‌گذرد. شاعری که تک‌تک کلمات شعرهایش از صداقت و مهربانی‌اش می‌گفتند و زبانش دری به خانه خورشید بود. زندگی سلمان نیاز به شرح ندارد چرا که شعرهایش ترجمان زندگی او بود: لاک‌پشت‌های مزرعه مرا می‌شناسند

من بر بالشی از علف می‌خوابیدم

قورباغه‌ها برایم لالایی می‌خواندند

مادرم از مزرعه که برمی‌گشت

سبدش از دوبیتی سرریز بود

برای رفوی پیراهن‌های پاره ما

دوبیتی و اشک کافی بود

بر دامن مادرم اگر گندم می‌پاشیدم

سبز می‌شد از بس گریسته بود

سلمان در زندگی طعم تلخ فقر و محرومیت را چشیده بود و از همین رو، کسی که شعرهایش را می‌خواند بوی درد محرومیت را به آسانی استشمام می‌کند. سلمان عاشق و بی‌آلایش بود؛ در نگاه او زیستن معنای دیگری است. او به چیزهای دیگری می‌اندیشید که مقدس و بسیار دور بودند:

بیا روشن، بیا بی‌کینه باشیم چو آه ساکنی در سینه باشیم برای کثرت خورشید در خویش بیا مثل دل آیینه باشیم

شاعر آسمان سبز، ماندن را مرداب و بی‌عشق زیستن را مرگ می‌دانست و همواره به اوج و پرواز و صعود می‌اندیشید و چشمان نافذش همواره به روزنه‌های روشن ایمان نظر داشت:

باز زمزمه بهار بیدارم کن از جرأت آبشار سرشارم کن در عزلت بی‌عشق دلم پوسید ای باخبر از عشق، خبردارم کن

او در طول زندگی کوتاه ولی پربارش نسبت به چیزی بی‌اعتنا نبود. با چشمی حقیقت‌بین و با روحی لطیف و حساس شعرهایش را به اجتماع پیوند زده بود. او و اجتماع و سلمان از یکدیگر جداناپذیر بودند. وی شاعری را در انزوا و گوشه‌گیری نمی‌دانست و معتقد بود باید در میان مردم و جامعه زندگی کرد تا شعرها تصویری زیبا و ساده از این ارتباط متقابل و انعکاس تلخی و شیرینی‌ها باشد. او دردهای ناگفتنی و نهفتنی در شعرهای زیبایش متجلی است:

ای وطن ای عشق ای ازدحام درد! جان من از بی‌دردی درد می‌کند زین پیش هر چه بوده‌ام عاشق نبوده‌ام ای اجتناب‌ناپذیر باید تو را سرشار بود به قدر آفتاب ای وطن ای عشق مرا به تماشای طوفان مشتاق کن من تنهایم می‌آیم و باقی‌مانده خویش را با تو تقسیم می‌کنم

سلمان با شعرهایش با خدا مناجات می‌کرد و اشک می‌ریخت. او از اشتیاق بارش شبنم تازه می‌شد و نیلوفرانه به آسمان فکر می‌کرد:

گاهی آنقدر واقعیت داری که پیشانی‌ام به یک تکه ابر سجده می‌برد به یک درخت خیره می‌شوم از سنگ‌ها توقع دارم مهربانی را. گاهی آنقدر واقعیت داری که من صدای فرو ریختن شانه‌های سنگی شیطان را می‌شنوم و تعجب نمی‌کنم اگر ببینم ماه با بچه‌های کوهستان گل گاوزبان می‌چیند

سلمان وارسته و پیراسته به دنبال کشف «آفتاب» بود و شعرهایش مرهمی بر زخم‌های روستائیان که با آنها زندگی می‌کرد. او هیچ‌گاه احساس غرور و تفاخر نمی‌کرد؛ او با اندیشه‌های سبز و نو به یک سمت آبی می‌اندیشید. او قطره نبود اما چونان قطره در آرزوی پیوستن به دریا لحظه‌شماری می‌کرد. او یک دلداده بود با بهاری در سینه و آسمانی که پرنده‌ها در آن به پرواز دل سپرده بودند. او شاعر آشنای شالیزار بود؛ سبز زیست و سبزتر از زیستن سفر کرد. او شاعر لحظه‌های روئیدن گندم وجود بود؛ شاعری اصیل که ریشه در مزرعه آفتاب داشت:

ای همه دانه‌ها که پشت فرصت سبز ایستاده‌اید می‌دانم تنتان بوی آفتاب می‌دهد و نقش دست پیری بر شانه های شما می‌درخشد شالیزار سرت سبز و سلامت باد. او عاشق بود عاشق شکفتن و اما نه هر شکفتنی: سلام بر آنان که در پنهان خویش بهاری برای شکفتن دارند و می‌دانند هیاهوی گنجشک‌های حقیر ربطی با بهار ندارد

وی در زمینه شعر نوجوان نیز آثار ارزشمندی را از خود بر جای گذاشته است. شعرهای او از شور و شعور سرشار است و به راستی خوشا به حال دانش‌آموزانی که پای درس او نشسته‌اند:

زندگی ساعت تفریحی نیست که فقط بازی یا با خوردن آجیل و خوراک بگذرانیم آن را هیچ می‌دانی آیا ساعت بعد چه درسی داریم؟ زنگ اول دینی آخرین زنگ حساب

او شاعری مردم‌گرا بود. حتی به بچه‌های فقیر و سیاهپوست آنسوی مرزها نیز فکر می‌کرد. او آرزوی برادری سیاه و سفید را در سر می پروراند.

یک کبوتر سیاه یک کبوتر سفید در کنار هم با دو قلب گرم با دوست، مهر روی ناودان خانه گلی ما لانه‌ای درست کرده‌اند از درخت و سنگ و گل آه ای کبوتر سپیده من! کاش مردمان روزگار ما چون تو یک دل سپید و سیاه داشتند ای کودکان ساده سیاه چه می‌کنید؟ من دلم برایتان گرفته است.

درباره سلمان هرچه بگوییم و بنویسیم باز هیچ نگفته و هیچ ننوشته‌ایم. او از خود دفتری برایمان به یادگار گذاشت؛ دفتر سبز و سرخ شعرهایش را. شاعر آسمان سبز آخرین غزل خود را تحت عنوان «یک چمن داغ» سرود و چند روز بعد نخل بلندقامتش در جاده‌ای که غربت همسایه‌اش بود به خون درغلتید و پرنده روحش سبکبال به آسمان رفت و با رفتن زودهنگامش صعود به آسمان سبز را به ما خاطرنشان ساخت.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.