تاریخ انتشار : یکشنبه 1 شهریور 1405 - 9:59
کد خبر : 41139
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای ساده‌ترین آرزو، عمیق‌ترین لبخند؛ یک روز تفریح در سردرود بسته هستند

ساده‌ترین آرزو، عمیق‌ترین لبخند؛ یک روز تفریح در سردرود

ساده‌ترین آرزو، عمیق‌ترین لبخند؛ یک روز تفریح در سردرود
قصه اول

بهار سال ۱۴۰۰ بود؛ روزهایی که عطر طراوت و هوای مطبوع، تمام دشت‌ها و رویاهایمان را پر کرده بود. مقصد این بارِ ما سردرود در استان آذربایجان شرقی بود؛ شهری زنده و ماندگار که قلب‌های مردمش با گره‌های قالی می‌تپد و با افتخار به عنوان «پایتخت تابلوفرش جهان» شناخته می‌شود. در این سفر، دوست دیرینه‌ام علی مصری‌زاده به همراه همسر و دختر کوچولویش هم‌سفر ما بودند تا ردپای مهربانی را در روستاهای اطراف سردرود بر جای بگذاریم.

روستابه‌روستا چرخیدیم، جشنواره را برگزار کردیم و دستان مشتاق بچه‌ها دوباره روی کاغذهای سفید لغزید. اما در میان صدها نقاشی و آرزوی رنگارنگ، ناگهان برگه‌ای جلویمان قرار گرفت که برای لحظه‌ای همگی‌مان را در سکوت فرو برد. آرزویی بود که باورکردنش برایمان سخت بود. آن کودک روستایی، از میان تمام دنیای بزرگِ آرزوها، نه اسباب‌بازی خواسته بود، نه دوچرخه و نه سفر به شهری بزرگ تا کنار دوستانش خوش باشد. آرزوی او چیزی نبود جز یک روز تفریح با «پدر آرزوها»؛ آن هم نه در جاهای دیدنی شهر، بلکه درست در همان دلِ سادگیِ روستای خودش.

این آرزو، تصویری متفاوت از نیازهای روحی یک کودک را پیش چشم ما گشود. او نه اشیا را می‌خواست و نه داشته‌های مادی را؛ بلکه مشتاق یک هم‌نشینیِ صادقانه، شنیده شدن و تجربه‌کردن یک روز پر از توجه و محبت در کنار کسانی بود که به دنیایش قدم گذاشته بودند. برای او،حضور ما و ارزش دادن به محله و روستایش، تمام داراییِ مطلوبی بود که در سر می‌پروراند. همین آرزوی پاک و بی‌ریا کافی بود تا بی‌درنگ تمام برنامه‌های پیش‌بینی‌شده سفرمان را تغییر دهیم. تصمیم گرفتیم یک روز بیشتر در سردرود بمانیم تا این صفحه از دفتر خاطرات جشنواره را دقیقاً همان‌طور که او تصویر کرده بود، رنگ‌آمیزی کنیم. همراه با علی و خانواده‌اش، دبیر جشنواره خانم دکتر مژده افشار و سایر اعضای تیم، راهی روستای او شدیم تا آن یک روز را کاملاً به او، دنیای کوچک اما باصفایش و رویاهای بی‌مرزش اختصاص دهیم.

آن روز، میان کوچه-باغ‌های باصفا و هوای دل‌پذیر بهاریِ روستا گذشت؛ روزی مالامال از بازی‌های محلی، خنده‌های بی‌وقفه و شادمانی‌های زلال. وقتی پا به پای او در کوچه‌های خاکی قدم می‌زدیم و گپ می‌زدیم، موجی از غرور و نشاط در رفتارش موج می‌زد؛ انگار تمام دنیا را به او داده بودند. برق چشمان آن کودک و قهقه‌هایی که از سر ذوق و شعف سر می‌داد، چنان در صحنه خاطره ما ثبت شد که نه من و نه هیچ‌کدام از اعضای تیم، هرگز گرمای آن لحظات بی‌تکرار را فراموش نخواهیم کرد. آن روزِ خاص به ما یادآوری کرد که گاهی گران‌بها‌ترین هدیه برای یک کودک، نه وسایل گران‌قیمت، بلکه صرفاً «حضور»، «همراهی» و احساس معتبر بودنِ رویاها در چشم بزرگ‌ترهاست. آن روز برای “مهدی صدیقیان” پدر آرزوهای رنگی یک روز فراموش ناشدنی بود .

 

 

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.