تاریخ انتشار : دوشنبه 2 شهریور 1405 - 14:07
کد خبر : 41670
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای جوانه‌ای که در کاشمر شکفت…. بسته هستند

جوانه‌ای که در کاشمر شکفت….

جوانه‌ای که در کاشمر شکفت….
قصه دوم

سال‌ها پیش، در سپیدیِ روزهای سرد زمستان، جاده‌های خراسان میزبان قدم‌های ما بودند. از هواپیما در مشهد مقدس پیاده شدیم و راهِ کاشمر را پیش گرفتیم تا نبض «جشنواره آرزوهای رنگی» این‌بار در یکی از روستاهای دورافتاده‌اش بتپد. حیاط مدرسه که از شور و هیجان کودکان گرم شده بود، ناگهان با قدم نهادن دختری خردسال آرام گرفت. او پشت میکروفون ایستاد و با بیانِ شیرین و رسایش، از ساده‌ترین و پاک‌ترین آرزوهایش گفت.
آن روز، آرزوی کوچکش برآورده شد؛ اما آن سرآغازِ قصه‌ای بس بزرگ‌تر بود. آن نگاه و آن روز، پیوند دوستانی همیشگی را رقم زد. او دختری بس سخت‌کوش و درس‌خوان بود که گام‌به‌گامِ موفقیت‌هایش را با ما به اشتراک می‌گذاشت. سال‌ها گذشت، دیپلمش را گرفت و با تلاشی خستگی‌ناپذیر در رشته پزشکی پذیرفته شد.
روزها و سال‌ها از پی هم گذشتند تا اینکه روزی پیامش روی صفحه گوشی نقش بست: «پزشک شده‌ام و دوست دارم شما که جرقه این موفقیت را در من روشن کردید، اولین کسی باشید که مرا با روپوش سفید پزشکی می‌بینید.»
غرور و شادیِ بی‌حد، وجودمان را فراگرفت؛ اما جانِ کلام و اوج این معجزه در پیام بعدی او نهفته بود، آنجا که نوشت: «خوشحالم از اینکه پزشک شده‌ام، اما بیشتر از آن خوشحالم که می‌بینم حالا خودم هم می‌توانم راه پدر آرزوها را ادامه دهم و بانیِ کار خیر باشم.»
در آن لحظه بود که دریافتیم کار ما تنها برآورده کردن یک آرزو در یک روز زمستانی نبود؛ ما بذری از امید و تکثیرِ مهربانی را کاشته بودیم که امروز درختِ تناوری شده و خود، سایه‌سارِ آرزوهای دیگران است.“مهدی صدیقیان” هنوز این خاطره را باخود به همراه دارد.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.