تاریخ انتشار : دوشنبه 21 سپتامبر 2026 - 15:01
کد خبر : 50603
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای «آسمان اشک ریخت؛ روایت‌های تلخ نسل‌کشی آوارگان فلسطینی در صبرا و شتیلا» بسته هستند

«آسمان اشک ریخت؛ روایت‌های تلخ نسل‌کشی آوارگان فلسطینی در صبرا و شتیلا»

«آسمان اشک ریخت؛ روایت‌های تلخ نسل‌کشی آوارگان فلسطینی در صبرا و شتیلا»

جهان پس از حادثه‌ای هولناک بیدار شد. از شنبه‌شب که قاتلان صحنه را ترک کردند، عکاسان و خبرنگاران به سرعت وارد عمل شدند. اما متأسفانه، زمان از دست رفته بود و تلاش‌های آن‌ها دیرهنگام به وقوع پیوست.

به گزارش باور خبر به نقل از تسنیم؛ فاطمه مرادزاده: یکی از سربازان تانک‌هایی که «شتیلا» و «صبرا» را محاصره کرده بودند، بعداً اعتراف کرد که در بامداد جمعه 26 شهریور 1361 (17 سپتامبر 1982) شاهد قتل 5 زن و کودک بوده و از قاتلان پرسیده که چرا غیرنظامیان را می‌کشند و پاسخ شنیده که: «زنان باردار تروریست می‌زایند. کودکان وقتی بزرگ شوند، تروریست می‌شوند»! با همین توجیه، شکم «ام‌مبارک» که 9 ماهه باردار بود، با کارد بزرگی از هم دریدند و امعا و احشای او را بهم ریختند و نوزادش را بیرون آورده و به رگبار بستند. افرادی با همین توجیه، دست به قتل‌عام آوارگان فلسطینی در اردوگاه‌های لبنان زدند؛ آوارگانی که نزدیک به صد سال است در سرزمین‌های اشغالی در حال ترور و نسل‌کشی و کشتار ملت فلسطین هستند؛ بی‌وقفه؛ هر سال؛ هر روز … تا همین لحظه… در همه جای جهان؛ در سرزمین‌های اشغالی؛ در کرانه باختری، در غزه…

*** 44 ساعت جهنمی در صبرا و شتیلا؛ سرنوشت آتشین آوارگان فلسطینی در غربت

به تدریج در پایتخت لبنان خبرهایی از اتفاقات عجیب در «شتیلا» و «صبرا» منتشر شد و دو شب پیاپی آتش توپخانه «اسرائیلی‌ها» آسمان اردوگاه‌ها در جنوب غربی بیروت را روشن کرد! «ریوئیچی هیروکاوا»، خبرنگار ژاپنی از جمله نخستین افرادی بود که صبح شنبه 27 شهریور (18 سپتامبر) موفق شد به اردوگاه‌های محاصره‌شده دسترسی پیدا کند و اولین تصاویر را ثبت کند. هنوز «شتیلا» و «صبرا» در محاصره سنگین نظامیان اسرائیلی بودند که «هیروکاوا» به اردوگاه رسید. ورودی اصلی توسط یک تانک اسرائیلی مسدود شده بود و ورود خبرنگاران و غیرخبرنگاران به اردوگاه ممنوع بود. «هیروکاوا» اردوگاه را دور زد و در جنوب آن شکافی باریک پیدا کرد. او از مانعی بالا رفت و وارد کوچه‌ای شد که در آن، نخستین پیکر روی زمین افتاده بود. «هیروکاوا» تعریف کرده که نزدیک به یک ساعت هیچ انسان زنده‌ای ندیده و «شتیلا» در سکوت و خاموشی فرورفته بود. اما به تدریج خبر ورود یک خبرنگار در اردوگاه پیچید و کسانی که در خانه‌ها و پناهگاه‌ها پنهان شده بودند، آرام آرام بیرون آمدند! «هیروکاوا» از اردوگاه خارج شد و تلاش کرد خبر را به بیرون برساند، اما تلفن‌ها قطع بودند و جهان همچنان در بی‌خبری بود. شامگاه شنبه محاصره برداشته شد. تانک‌ها و زره‌پوش‌ها و بلدوزرها به تدریج ناپدید شدند و نظامیان اسرائیلی و شبه‌نظامیان مزدور لبنانی از کف اردوگاه‌های «شتیلا» و «صبرا» جمع شدند. بیروت غربی از حالت حکومت نظامی خارج شد، محدودیت رفت‌وآمدها برداشته شد و برق غرب پایتخت که «اسرائیل» آن را از سه روز پیش قطع کرده بود، دوباره وصل شد. بیروت جنگ‌زده به ظاهر آرام بود و شهر در امن و امان به نظر می‌رسید؛ اما به تدریج بوی نامطبوع اجساد مثله‌شده و در حال تجزیه از سمت «شتیلا» و «صبرا» در حال پخش شدن در منطقه بود.

صبح روز بعد؛ یکشنبه 28 شهریور (19 سپتامبر)، «ژان ژنه»؛ نویسنده فرانسوی وارد شتیلا شد. ژنه، نویسنده‌ای بود که قلم در دستانش مانند موم بود و نوشت: «عکس‌ها، مگس‌ها را نشان نمی‌دهند، بوی سنگین مرگ را منتقل نمی‌کنند و نمی‌گویند که در کوچه‌های تنگ، برای گذشتن، باید از کنار پیکرها عبور کرد»! «ژنه» چند پرسش از بازماندگان اردوگاه‌ها پرسید: «چه کسی کشته؟ چه کسی مسئول است؟ چه‌ها دیدید؟ و …» پاسخ‌ها اما کوتاه و محدود بود به: «نمی‌دانم»! آن‌ها هم نمی‌دانستند و هم زبان در دهان‌شان قفل شده بود، از آنچه دیده بودند و روایات و تصاویرش بعدها جهان را شوکه کرد! مسئولان لبنانی و امدادگران بیروتی گروه‌های دیگری بودند که شامگاه شنبه و صبح یکشنبه خود را به ورودی اردوگاه‌هایی رساندند که بوی متعفن اجساد در حال تجزیه و سه شبانه‌روز بر زمین‌مانده، تردد و امدادرسانی‌شان را سخت و کند کرده بود. به تدریج پای خبرنگاران و نویسندگان داخلی و خارجی و پزشکان بین‌المللی به «شتیلا» و «صبرا» در پایتخت لبنان باز شد. صحنه‌های جنایات دیوانه‌کننده بود؛ جنایاتی که به دستور و فرماندهی آریل شارون؛ وزیر جنگ وقت «اسرائیل» و هماهنگی و همکاری سه گروه «نظامیان اسرائیلی» به رهبری «ژنرال آموس یارون»، «شبه‌نظامیان فالانژ» به رهبری «سمیر جعجع» و «ایلی حبیقه»، و «شبه‌نظامیان مزدور اسرائیل/ ارتش جنوب لبنان» به رهبری «سعد حداد» صورت گرفته بود.

روایات و تصاویر ثبت‌شده توسط خبرنگاران و گزارشگران لبنانی و فلسطینی و بین‌المللی به سرعت در صدر اخبار رسانه‌های جهان قرار گرفت. کتاب‌های مشاهدات نویسندگان نیز به تدریج منتشر شد. خرده‌روایت‌های عریان و عبرت‌آمیز در میان تمام کتاب‌های منتشرشده از کشتار «صبرا» و «شتیلا» اما شاید یک کتاب بی‌پرده‌تر و بدون ملاحظه و سانسور (تا حد ممکن البته) آن چند روز جهنمی در اردوگاه‌های فلسطینی را ثبت کرده است؛ آن هم به دلیل آنکه مستقیم از زبان بازماندگان یا شاهدان حاضر در صحنه نقل شده است. کتاب «تروریسم صهیونیستی در فلسطین اشغال‌شده» به قلم «غازی خورشید» در این زمینه قابل توجه است. در این کتاب، فصلی به قلم و روایت «صفاء حسین زیتون» به «قتل‌عام در شاتیلا و صبرا» اختصاص یافته است: توده‌های زباله، در کنار خانه‌ها و در داخل اتاق‌های خواب ـ در ورودی جنوبی اردوگاه شاتیلا، یک‌ردیف خانه‌های کوچک و محقر بر اثر گلوله‌باران‌های شدید، بر سر ساکنان آن، فروریخت. پنجاه متر دورتر، اجساد روی هم انباشته شده‌اند. دست‌ها و پاها به هم گره خورده است. گلوله‌ها را در سرشان خالی کرده بودند. سر عده‌ای دیگر را قطع کرده بودند. چشمانشان باز و متشنج مانده بود. ـ چند متر جلوتر جسد پنج زن و تعدادی کودک، روی تلی از خاک به پشت افتاده، از جمله یک زن که پیراهنش از ناحیه سینه، پاره و سینه‌هایش قطع شده و در کنارش سر بریده دخترکی با نگاهی خشمگینانه به قاتلان، دیده می‌شود. ـ در کنار خانه‌ای نیمه‌ویران، زن جوانی در حالی که طفل شیرخواره‌اش را در آغوش گرفته، به رو افتاده است. تلاش کرده بود، خود و کودکش را از چنگ قاتلان نجات دهد، اما جنایتکاران از پشت او را به رگبار بسته بودند. گلوله‌ها از بدنش عبور کرده و در بدن طفل شیرخواره نشسته بود، در حالی که کودکش را به سینه می‌فشرد. ـ بالای تلی از آوار جسد دخترکی چهارساله افتاده است. در میان خرابه‌های خانه‌ی ویران‌شده خود، دنبال مادرش می‌گشت که قاتلان او را دیده و گلوله‌های خود را در عورت او خالی کرده بودند. ـ در میان زباله‌ها جسد «عدنان نوری – 90 ساله -» افتاده است. گلوله، شقیقه چپ او را شکافته بود. عصایش در کنارش بود. ـ در حفره‌ای نزدیک بیمارستان عکا، جنایتکاران پیرمرد دیگری را با کارد سر بریده بودند. ـ در کنار جسدی که سر آن از هم پاشیده بود، زنی کارت شناسایی آلوده به خونی را به‌دست گرفته و فریاد می‌زند: «این برادر من است. لبنانی است، نه فلسطینی!» ـ در جای دیگری بولدوزرها آوار خانه‌ها را روی تعدادی جسد ریخته بودند. از میان سنگ‌ها و خاک‌ها چند دست‌وپا بیرون زده است. از میان آنها دست زن بارداری دیده می‌شود که می‌خواسته کارت شناسایی لبنانی‌اش را نشان دهد که مهلتش نداده بودند. کارت شناسایی هنوز در دستش بود. ـ در خانه سوم در اتاق تاریکی، اجساد یک زن و مرد و دو کودک خردسال و یک طفل شیرخواره بهم چسبیده بودند. آنها روی رختخواب‌شان-زمین-در خواب به قتل رسیدند. ـ در چهارمین خانه، کودک شیرخواره‌ای میان دستان مادر به‌قتل رسیده‌اش حرکت می‌کند و جسد مرد از پنجره‌ای آویزان است. ـ و جسدهای دیگر در خانه‌های دیگر تکه‌شده، یا سرها از هم پاشیده و با کارد مثله شده‌اند. آنها پیش از شهادت، شکنجه شدند. ـ کیف‌های خالی پول در اطراف توده‌های اجساد پراکنده شده و این ثابت می‌کند که قاتلان پول‌های قربانیان را می‌ربوده‌اند. ـ در کوچه‌ای دو دختر یازده یا دوازده ساله، به پشت افتاده‌اند. قاتلان پیش از خالی‌کردن گلوله‌ها در سرشان، به آنها تجاوز کرده بودند. ـ پوکه‌های بسیار، صندوق‌های مهمات و کاغذهای رنگینِ مخصوص شکلاتِ ساخت «اسرائیل» که نوشته‌هایی به زبان عبری روی آن دیده می‌شود، در محل جنایت پراکنده است. ـ آثار بولدوزرها روی جاده شنی، به گورهای دسته‌جمعی ختم می‌شود. قاتلان برای پنهان‌کردن اجساد، خانه‌ها را روی آنها ویران کرده، یا به‌وسیله بولدوزر آنها را به میان خرابه‌ها انداخته‌اند، یا با همین بولدوزرها به داخل کامیون‌ها انداخته و به نقاط نامعلومی حمل کرده، یا در گورهای دسته‌جمعی دفن کرده‌اند. قربانیان قتل‌عام صبرا و شاتیلا، بیش از 4000 شهید برآورد شده است، اما هنوز رقم اجسادی که با بولدوزر در کامیون‌ها انداخته شده و به نقاط نامعلومی در خارج از اردوگاه‌ها حمل شده‌اند، معلوم نیست.

«ام کاید فلسطینی»: وقتی شکم «ام مبارک» را که 9 ماهه حامله بود، با کارد بزرگی از هم دریدند و امعا و احشای او را به‌هم ریختند و کودک را بیرون آورده و به رگبار بستند، نزدیک بود دیوانه شوم… همسایه روبه‌رویی که به اتفاق افراد خانواده در خانه مانده بودند را دست‌بسته و سربریده و لخت پیدا کردیم. گمان می‌کنم به او تجاوز کرده بودند. از اعضای خانواده‌اش هیچ اثری نیافتیم. دست‌های «ابوعلی مقداد» را با چاقو قطع و سرش را از تن جدا کردند… سرش کمی آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود، در حالی‌که صورتش با ضربات چاقو به‌هم ریخته بود.

«یسریه عطیه العموشی؛ مصری»: شبه‌نظامیان نزدیک بیمارستان «عکا» وارد دو پناهگاه شده و همه خانواده‌ها را کشتند و سپس هر دو پناهگاه را با دینامیت منفجر کردند…

«د…» پیرمرد فلسطینی»: میان ویرانه‌های خانه دنبال خانواده‌ام گشتم، اثری از آنها ندیدم. خانه تبدیل به ویرانه شده است. امدادی‌ها به من گفتند بروم به مسجد اردوگاه و شهرک ورزشی، شاید آنجا بتوانم اعضای خانواده‌ام را در میان اجساد تلمبار شده‌ی قربانیان پیدا کنم. در مسجد، یکی از دخترانم را دست‌وپا بسته و سر از تن جدا شده، و در کنارش طفل شیرخواره‌اش را که به سینه مادرش چسبیده بود، پیدا کردم. او را هم با چاقو زده بودند. دو قدم آن طرف‌تر، همسر بیچاره‌ام… سر او را هم از بدن جدا کرده بودند. دست راستش، بازوی دختر دیگرم را گرفته بود. ظاهراً قصد دفاع از دخترش را داشت. نزدیک آنها دختر کوچکترم با پیکری خونین افتاده بود و در اطرافش صفحاتی از قرآن‌کریم پراکنده بود. صفحات قرآن خیس خون بود…

«جمیله … لبنانی؛ از اردوگاه شاتیلا»: پنجشنبه‌شب، صدای مردم را شنیدم که دارند می‌دوند و فریاد می‌کشند. من و دخترم «امل» خود را به بیمارستان عکا رساندیم. شب را آنجا گذراندیم و صبح‌جمعه به اردوگاه بازگشتم تا از سلامتی والدینم مطمئن شوم. خانه را ویران دیدم و پدر معلولم روی تختخواب به‌قتل رسیده و صندلی چرخدارش در کنارش بود، اما جسد مادرم را در کوچه پیدا کردم. سعی کردم به بیمارستان بازگردم، یکی از افراد مسلح مرا گرفت. کارت شناسایی لبنانی‌ام را نشانش دادم. مرا به خانه‌ای در همان نزدیکی‌ها برد. چهار نفر دیگر آنجا بودند. همگی به من تجاوز کردند. ای کاش مثل پدر و مادرم و برادرانم مرا نیز کشته بودند. قاتلان جنایتکار 26 نفر از افراد خانواده‌ام را کشتند.

«امینه احمدحسین؛ فلسطینی»: می‌دانم شوهر و پسر پانزده ساله‌ام را کشته‌اند، ولی تاکنون اجساد آنان را پیدا نکرده‌ام. تیراندازی‌ها از پنجشنبه شروع شد. روز جمعه فهمیدیم که ما را خواهند کشت. به سمت بیمارستان عکا فرار کردیم، افراد مسلح به بیمارستان یورش آورده و همه مردان فلسطینی از جمله شوهرم و پسرم را با خود بردند. روز شنبه خواستم به اردوگاه برگردم. همراه دیگران به یک پست بازرسی اسرائیلی نزدیک شدیم. یک اسرائیلی به ما گفت چرا از منطقه نمی‌روید؟! اینجا که کشورتان نیست!

«… لبنانی‌ای که پرستار بیمارستان عکا بود»: روز جمعه بیمارستان «عکا» را محاصره کردند. نگهبان بیمارستان «عمو ابوسعید» سعی کرد جلوی آنها را بگیرد، ولی او را به رگبار بستند. پزشکان تصمیم گرفتند بروند بیرون شاید با افراد مسلح به تفاهم برسند. پرچم سفیدی دست گرفته و به طرف در ورودی بیمارستان رفتند، اما افراد مسلح با…

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.