حنجره و زخم/ به مناسبت کوچ آسمانی بهروز رضوی

مهدی صدیقیان
در انزوای میان حنجره و زخم هایم تو را میخواهم که مرا به مجال شکفتن قلب مهربانت دعوت کنی…مرا ببر به سمت آبی دلت…آنجاکه کبوتران مستانه میخوانند پایان حوصله را روی ناودان خیس خورده باران…و من پرستوهای عاشق را در فراوانی مهریانی ات گم میکنم تا تو در اندک اندوه عصر بی پایان ؛شکوه دلشکسته باران باشی…زمین و آسمان حکایت هزاره فرسنگ فاصله هاست که ما را به برگ های سوزنی سرنوشت میخواند..دریای زلال اشک هایت را میگویم که مرا دریانوردی کرده است درخیال پایان شب هایت…ای خلاصه همه طلوع ها و غروبها…من همه هیچ های روزگارم را در حریر احساست پیچیده ام تا به به زندگی سلام دوباره ای کنیم…انجا که من در تو آغاز می شوم….در کویر قدیمی چشم هایت؛ من باران را فریاد می کنم…. همان جا که ماه ته مانده غروبش را به دل کوچه های عصیان زده می سپارد…من میخواهم کنار تو و چشمهایت باشم و در حریم نفس هایت واژه های زندگی را از شاعران وام بگیرم و در کوچه های بن بست راهی به کلبه تاریک قلبت پیدا کنم…….و من دوباره عاشق تو میشوم و از روی کهنه شانه هایت رنگین کمان بودن را نقاشی میکنم….نگاه کن ؛آقای شعرها و قصه هایم…نگاه کن پیچک ها را که چگونه از کشاکش دردها و رنج ها بالا میروند و قالی احساس ما را دوباره رنگ می زنند.
در تقویم نازک خیالت گوشه چشمت را ببین که چگونه پرواز را بر گوشه ان نشانده ام……تا واژه های گنگ و لال در شکوه دوباره نفس های مان جانی دوباره بگیرند و هزار حنجره از نو بخوانند تبسم همیشه ات را……و من میخواهم نیلوفرانه ها را نقاشی کنی و تو با ارامشت؛ خیالت را بر سرم اوار کنی در جهان بی کسی هایم تو همه کسی…اغاز می کنم تو را با خوشه های دلخوشیم در بی سروسامانی زندگی. بالهایت را به رقص دربیاور ای فراوانی روزهای عصر شادی…..در هیاهوی قحطی احساس ؛موهایت را به ابروان چشمهایم گره میزنم تا در اغوش چیدمان عصر هم اوایی حوصله نسل خسته باشیم.. پروازت به خاطره های ترک خورده بغض فرومانده در گلویمان گرامی باد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰