تاریخ انتشار : شنبه 14 شهریور 1405 - 7:14
کد خبر : 45092
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای “خلبان‌های اف‌پنج ایرانی: روایت بمباران موصل و تأثیر آن بر زندگی مردم” بسته هستند

“خلبان‌های اف‌پنج ایرانی: روایت بمباران موصل و تأثیر آن بر زندگی مردم”

“خلبان‌های اف‌پنج ایرانی: روایت بمباران موصل و تأثیر آن بر زندگی مردم”

پس از خروج از دره‌ها، دوباره بر روی زمین خوابیدیم و به سمت موصل حرکت کردیم. سام ۶، قوی‌ترین سیستم پدافند هوایی عراقی‌ها، در این مسیر ما را تحت نظر داشت.

به گزارش باور خبر به نقل از تسنیم، گروه فرهنگی – صادق وفایی: حمله «کمپ بیورینگ» آمریکا در کویت توسط هواپیماهای اف‌پنج ایرانی، بار دیگر توانایی خلبانان ایرانی را به نمایش گذاشت و نشان داد که آن‌ها به امکانات و فناوری‌های پیشرفته‌ای که در اختیار دشمنان ایران است، وابسته نیستند و با هواپیماهایی که به نظر بسیاری قدیمی هستند، مأموریت‌های خود را با موفقیت انجام می‌دهند. خلبانانی که این مأموریت‌های بدون بازگشت را با موفقیت به پایان رسانده و به پایگاه خود بازگشتند، از نسل خلبانانی هستند که در دوران دفاع مقدس اول ایران، یعنی جنگ هشت‌ساله با رژیم بعثی عراق، پرواز کرده و با تسلیحات پدافند مرگبار ارتش صدام حسین مقابله کردند. این نسل از خلبانان نیروی هوایی با پذیرش مأموریت‌های بی‌بازگشت، یا به شهادت رسیدند یا سال‌ها در اسارت بودند و یا به پایگاه خود بازگشتند و برای مأموریت‌های بعدی آماده شدند. پروازهای حماسی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در جنگ تحمیلی سوم علیه نیروهای متجاوز آمریکایی و پخش یکی از قسمت‌های مجموعه تلویزیونی «سرو سرخ و سپید» با عنوان «در آسمان» که به این مأموریت بمباران اختصاص داشت، بهانه‌ای شد تا در آستانه هفته دفاع مقدس به دیدار یکی از خلبانان پیشکسوت اف‌پنج برویم.

امیر خلبان عطا محبی از جمله خلبانان جنگنده F5 تایگر در سال‌های دفاع مقدس اول بوده که مأموریت‌هایی را در پایگاه تبریز، امیدیه و دیگر پایگاه‌های نیروی هوایی انجام داده است. یکی از خاطرات او مربوط به شرکت در عملیات کمان ۹۹ است که به عملیات ۱۴۰ فروندی معروف شده و البته اهالی فن می‌دانند که تعداد هواپیماهای شرکت‌کننده در کمان ۹۹ بیشتر از ۱۴۰ فروند بوده است. خلبانان اف‌پنج در طول دفاع مقدس هشت‌ساله، مظلومیت ویژه‌ای داشته‌اند؛ از جمله این‌که مانند برادر بزرگ‌تر خود، جنگنده بمب‌افکن فانتوم F4، سامانه‌های الکترونیکی هشدار نزدیک‌شدن موشک‌های پدافند دشمن را نداشته‌اند و به‌قول خودشان، همه‌چیزشان با چشم و دید خود خلبان بوده است. عطا محبی هم یکی از همین خلبانان است که همرزم قهرمانانی چون مصطفی اردستانی و دیگر شهدا، آزادگان و جانبازان گردان‌های اف‌پنج بوده است.

در ادامه مشروح اولین قسمت گفتگو با این خلبان جنگ را می‌خوانیم؛ * جناب محبی اجازه بدهید از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ شروع کنیم که شما پایگاه تبریز بودید. از خلبان‌های گردان ۲۳ بودید؟ گردان ۲۱. * پیش از شما با آقای شیرازی صحبت کردم … غلامعلی شیرازی … * که با شوخی و خنده می‌گفت «گردان ۲۳ که ما بودیم شاه دوست و طاغوتی بود.» (پایگاه) تبریز ۳ گردان داشت؛ ۲۱ و ۲۲ و ۲۳. اگر شاه دوستی را حساب کنید لیدر ما بیست و یکی‌ها، منوچهر خلیلی عضو گروه (آکروجت) تاج طلایی بود. * ولی آقای خلیلی خیلی در قید و بند موضوعات سیاسی نبود. چون بسیار آدم اهل مطالعه‌ای بود. به همین دلیل در هیچ دسته‌ای قرار نداشت. نه می‌شد گفت شاهی است و نه می‌شد گفت ضد شاه است. * ۲۱ گردان بی‌طرف‌ها بود و ۲۲ هم انقلابی‌ها. گردان ۲۱ خیلی دموکرات بود. چون خلیلی، خودش دموکرات و اهل مطالعه بود. «مادر» ماکسیم گورکی و کتاب‌های باستانی پاریزی را می‌خواند. ما هم خیلی با او راحت بودیم. زمانی که خودم به رده‌های بالاتر رفتم و فرمانده گردان شدم، تاثیر رفتار سرگرد خلیلی را حس کردم. رفتارش بسیار انسانی بود؛ در عین‌حال روی انضباط و رعایت مقررات تاکید داشت. یک نمونه از رفتارهای انسانی‌اش این بود که مثلا اگر تیپ زرهی زنجان مانور داشت و افسر ناظر مقدم می‌خواستند، به من می‌گفت «پهلوان یک سفر زنجان برایت جور کردم!» می‌توانست هرکسی را برای این‌کار انتخاب کند اما چون من بچه زنجان بودم و خانه زندگی‌ام زنجان بود، به من می‌گفت. یا مثلا وقتی بنا شد در شیراز مانور بگذارند، سعید فاطمی خدابیامرز را صدا کرد و گفت «آماده شو برای ماموریت شیراز!» هم سواد پروازی‌اش خوب بود، هم سواد عمومی‌اش؛ هم آدمی بسیار دموکرات بود.

* ایشان کی از نیرو هوایی جدا شد؟ قبل از جنگ یا بعد جنگ؟ قبل از جنگ بود. چون خیلی چهره مردمی و محبوبی داشت، مردم او را به‌مدت ده پانزده روز پشت صندلی فرماندهی پایگاه نشاندند. اما گفت این‌طور نمی‌شود چون نیروهای بزرگتر از من هستند! * سرگرد بود دیگر! بله. بعد که شرایط انقلاب کمی جمع و جور و برای پایگاه فرمانده تعیین شد، آمد تهران و اسمش در فهرست پاکسازی‌ها قرار گرفت. نمی‌دانم بازخرید شد یا بازنشست. مدتی هم در محدوده سیدخندان با تیمسار اصغر ایمانیان که در جریان انقلاب فرمانده تبریز بود، سوپرمارکت داشتند. دیگر خیلی خبر از او نداشتم تا جنگ شروع شد. بعد هم فهمیدم مهاجرت کرده به انگلیس. اما دخترش ماند. * ماهچهره خلیلی؛ بازیگری که مرحوم شد. بله. الان خودش و همسرش لندن هستند.

* شما ۳۱ شهریور در مقطع شروع جنگ، لیدر چهار بودید. بله. یک‌چیز از روزهای پیش از جنگ بگویم. ۳ ماه قبل از شروع رسمی جنگ، صبح‌ها که به جلسه در عملیات پایگاه می‌رفتیم، یک‌بخش همیشگی جلسات، اطلاعات‌عملیات بود. افسر اطلاعات عملیات می‌آمد می‌گفت لشکر فلان عراق در مرز شلمچه مستقر شد، یا مثلا فلان لشکر آمد در مرز مهران! ما که رده‌پایین بودیم می‌دانستیم چه‌خبر است؛ بالا بالایی‌ها هم می‌گفتند آقا، (دشمن) حمله می‌کند ها! جوابی هم که می‌شنیدیم این بود که «به مقامات رسانده‌ایم ولی گفته‌اند نه! عراق جرات نمی‌کند حمله کند!» دشمن همان‌روزها از سمت جنوب حمله کرده بود و از میانه‌های شهریور می‌آمدند و ما هم آن‌ها را می‌زدیم. ۳۱ شهریور فقط شروع رسمی جنگ بود وگرنه قبل از آن جنگ داشتیم و در همان شهریور بود که حسین لشکری را زدند و اسیر شد و محمد زارع‌نعمتی هم شهید شد. روز ۳۱ شهریور، ساعت ۱ و نیم ظهر در گردان ۲۱ بودیم و دارت بازی می‌کردیم. اوضاع هم تق و لق بود و پرواز آن‌چنانی نداشتیم. انجام پروازها فقط در حد آماده‌باش بود. مشغول بازی و گفتگو بودیم که دیدیم از بیرون، تق و تق و تق صدا آمد. درِ ضلع جنوبی گردان ۲۱ را که مشرف به بوفه بود باز کردم و دیدم دو هواپیمای سیاه رنگ از جلوی چشمم رد شدند. سوخو ۲۲ بودند. از در گردان بیرون رفتم و به جناب (یدالله) جوادپور رسیدم. نمی‌دانم می‌شناسیدش یا نه؟ * بله بله، ایشان از پیشکسوت‌ها محسوب می‌شد. جوادپور از کارخانه نورثروپ سازنده اف‌پنج، یک لوح تقدیر داشت که رویش نوشته بود: the best fighter pilot of the world (بهترین خلبان جنگی دنیا!) او سولوی آکروجت بود. خودم یک‌بار سعی کردم کارهای او را انجام دهم و شکست خوردم.

* چه‌کاری؟ دماغ (هواپیما) را می‌آورد بالا و ۲۸ رول می‌زد؛ کف زمین! یک‌بار که در یک‌پرواز تکی بودم، گفتم امتحان کنم ببینم چه‌قدر طاقت می‌آورم. در ارتفاع ۱۵ هزار پایی بودم. سرعت گرفتم و دماغ را آوردم بالا. هشتمین رول را که زدم، دیدم سرم گیج می‌رود. ذکر خیر جوادپور شد! یک بار به من گفت «می‌دانی اف‌پنج خودش می‌تواند بنشیند؟» گفتم نه؛ گفت نشانت می‌دهم. من کابین جلو بودم و او عقب. * پرواز جنگی بود یا آموزشی؟ چک سالیانه من بود. * پیش از جنگ؟ بله. پیش از جنگ بود. گشتیم برای نشستن و در راستای باند قرار گرفت. چرخ را زد (پایین). گفت همه‌چیز سِیف (امن) است؟ سرعت و سمت! گفتم بله. حالا گفت دست‌هایت را بگیر بالا! من هم دست‌ها را گرفتم بالا. داشتیم ارتفاع کم می‌کردیم و به‌ باند نزدیک می‌شدیم. گفت «آها آه! حالا با زانو می‌زنی.» خودش می‌گردد و دماغش می‌افتد پایین، می‌نشیند. بعد که رسیدی به باند، یک‌ضربه می‌زنی و صاف می‌شود. * ضربه به استیک؟ بله. همین کار را کرد و رسیدیم اول باند. گفت «حالا می‌توانی دست‌هایت را بیاوری پایین.» یک‌بار دیگر هم که صحبت می‌کردیم، گفت «باید به جایی برسی که اف‌پنج مثل کره در مشتت باشد تا به هر حالتی که خواستی درش بیاوری!» * از آقای جوادپور که اسم بردیم، باید از سرهنگ فرزانه هم یاد کنیم! وقتی آمدیم گردان آموزشی دزفول فرمانده گردانمان بود. او هم اعجوبه‌ای بود.

* می‌گوید در پرواز هم خوب بوده است! بله؛ همین‌طور در سواد، در مدیریت و فرماندهی. این‌ها نسلی بودند که «صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/ تا دگر مادر گیتی چو آن‌ها فرزند بزاید.» شاید اگر از الان همه بودجه و تلاش را متمرکز کنیم، ۳۰ سال دیگر به آن نیروی هوایی اول جنگ برسیم! شاید هم نرسیم! * من می‌گویم چه آن‌موقع، چه امروز، خلبان‌های ما دل و جگردار هستند. معلوم است که داشته‌اند! اگر نداشتند که سوخو ۲۴ هایمان (در جنگ ۴۰ روزه با آمریکا و اسرائیل) نمی‌رفتند قطر را بزنند! * بله دقیقا! همین‌طور اف پنج‌هایی که رفتند کویت را زدند. ولی آن سیستم و آموزش نیست. الان دل و جیگر داریم ولی با سختی و فلاکت! * منظورتان کمبود امکانات است! آن‌موقع جوادپور با ۴ هزار ساعت پروازِ اف پنج دل و جگر داشت و می‌رفت روی آسمان کرکوک در رادیو می‌گفت «صدام یزید! هی‌یر آی کام!» الان سرهنگ ما هزار یا هزار و ۵۰۰ ساعت پرواز دارد. بله، حرف شما هم درست است. کسی که جگر نداشته باشد نمی‌رود پرواز جنگی. یک‌بار یکی به من گفت «ما خیلی به شما (خلبان‌ها) مدیون‌ایم!» گفتم «نه. ما پس‌انداز شما هستیم.» گفت یعنی چه؟ گفتم «از روزی که وارد (ارتش) شدم، نان و آب و حقوقم را داده‌اید؛ یعنی از دانشکده افسری و بعد هم در نیروی هوایی. ماهیانه حقوق و پرواز و همه‌چیز را پرداخت کرده‌اید! دو سال آموزش ما در آمریکا، با بورس ۵۰۰ هزار دلاری بود. بعد هم برگشتیم و آمدیم سر اف‌پنج، دوره هزینه آموزش‌مان حدود ۴۰۰ هزار دلار شد. با گذراندن این‌مقاطع، تازه می‌شوی خلبان صفر که باید بروی مأموریت. وقتی کسی مثل جوادپور، محمد دانشپور یا محمود اسکندری به این‌جایگاه می‌رسد، می‌شود پس‌انداز مردم در روزگار صلح برای روزهای جنگ. تو پس‌انداز روز مبادا هستی! چند وقت خبری نیست ولی وقتی جنگ می‌شود، باید خرج شوی! زمان ما به جنگ رسید و خب وظیفه‌مان بود برویم. در آن‌شرایط جوادپور بهترین الگو بود؛ حرکاتش، آمادگی‌اش، پروازهایش، بریف‌کردنش. طوری بود که بعد از پانزده‌شانزده سال خدمت، گویی ۱۰ سال منتظر چنین‌فرصتی برای جنگیدن بوده است. اساتید ما سرمایه ملی بودند. منتی سر کسی نداریم چون خرج‌مان کرده‌اند اما ما برای خودمان نیستیم. برای مردم هستیم. پیرزنی که مالیات می‌دهد، یعنی پول ما را می‌دهد. یک بار با یکی از بچه‌های همافر در آلرت تبریز بودم. پرسید «شما که به این‌ماموریت‌ها می‌روید چه‌قدر می‌گیرید؟» گفتم «تو فکر می‌کنی به ما پول می‌دهند؟» گفت بله دیگر! گفتم «هر مأموریت ۱۰۰ هزار تومان! شب می‌آورند در خانه که ما صبحش برویم مأموریت!» * [خنده!] توی دلم گفتم این هم جواب تو که این‌قدر نفهمی! خب پول‌ها قبلا خرج ما شده و ما باید پس بدهیم دیگر! آخر این چه حرفی است! [خنده]

* شما در عملیات کمان ۹۹ یا همان ۱۴۰ فروندی معروف حضور داشتید. بله. * فکر کنم لیدر دسته‌تان شهید اسدالله بربری بود. بله. * قرار بود کجا را بزنید؟ موصل. * دسته چندفروندی بود؟ ۴ فروندی بودیم. دسته اول که از تبریز رفت دو فروندی بود. بهروز سلیمانی و یدالله شریفی راد دوتای اول بودند. یک چهارفروندی هم جلوی ما بود که فکر کنم لیدرش دانشپور بود. ما چهارفروند، دسته سوم بودیم؛ بربری لید بود، من شماره دو، عباس حجازی شماره سه و فاضل بهمنی شماره چهارمان. * (پایگاه) تبریز روز اول مهر سه شهید داشت. محمد حجتی، غلامحسین افشین آذر و مرادعلی جهانشاهلو. بله. * آن‌خاطره که حجتی از شما سیگار خواست … آه! هر موقع یادم می‌افتد … اشکم در می‌آید. * اول مهر بود؟ نه ۳۱ شهریور بود. ما از قبل طرح‌های آماده حمله متقابل به عراق را داشتیم. بنابراین می‌دانستم باید بروم موصل. طرح‌ها هر سه‌چهار ماه یک‌بار با توجه به تغییر و نقل و انتقال‌های دشمن به روز رسانی می‌شدند. ما می‌دانستیم هدف‌مان موصل است. به همین‌دلیل بلافاصله و بعد از بمباران دشمن در روز ۳۱ شهریور آماده شدیم. ساعت یک و نیم اولین بمب‌ها به تبریز خورد و ساعت ۲ بمباران تمام شد. ما ساعت ۳ زیر هواپیماها آماده بودیم. در سایه شلتر نشسته بودیم تا بگویند تیک‌آف کنیم و برویم پرواز. من (سیگار) مالبوروی بلند می‌کشیدم.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.