تاریخ انتشار : سه شنبه 19 تیر 1403 - 17:24
کد خبر : 19518
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای آرزوهاتو رنگی کن بسته هستند

آرزوهاتو رنگی کن

آرزوهاتو رنگی کن

✍️مژده افشار آرزوهاتو رنگی کن وقتی پای صحبت‌های پدر آرزوهای رنگی می‌نشینی شور و شعف و شادی را در چشمانش می‌بینی و طوری خاطره‌های چهارده سال گذشته را بیان می‌کند که گویی همین دیروز آنجا بوده است. مو به مو تمام خاطرات آن سال‌های دور را حفظ است و هنوز اولین روستا و آرزو را

✍️مژده افشار

آرزوهاتو رنگی کن

وقتی پای صحبت‌های پدر آرزوهای رنگی می‌نشینی شور و شعف و شادی را در چشمانش می‌بینی و طوری خاطره‌های چهارده سال گذشته را بیان می‌کند که گویی همین دیروز آنجا بوده است. مو به مو تمام خاطرات آن سال‌های دور را حفظ است و هنوز اولین روستا و آرزو را که برآورده کرد را به یاد دارد.

عزمش را جزم کرد، کفش‌های آهنین خود را پوشید تا سفر کوتاه اما جذاب برای خوشحالی دل کودکان و نوجوانان داشته باشد. کارش را با توکل به خدا، پیدا کردن روستاهای محروم سراسر ایران، برگه‌ی آرزوهای رنگی و مداد رنگی (برای کشیدن آرزوهای کوچک، بزرگ و رویایی) شروع کرد. دلند، طرقبه، زشک، تربت جام، مغان، کاشمر و… روستاهایی بودند که در آن پدر آرزوهای رنگی با کمک همراهانش سفر کرد و برگه نقاشی شده کودکان را به امانت برد تا با دستان پُر برگردد.

گاهی روی صندلی کارش که نشسته یاد خاطره‌ای از همان دوران می‌افتد و شروع به شرح آن می‌کند: نزدیک روستای دلند بودیم که متوجه شدیم تولد یکی از پسرهای آن مدرسه بود، دلم نیامد برایش جشن تولد نگیرم چون کارم خوشحالی دل کودکان بود. برگشتیم و هرآنچه نیاز بود برای تولد خریدیم.

تولدت مبارک مصطفی عزیزم

خیلی سریع کلاس را با چند بادکنک و برگه‌هایی که روی تخته و دیوار کلاس نوشته شده بود: «آقا مصطفی تولدت مبارک» تزیین کردیم. پدر مصطفی هم سر به زیر و خجالتی پشت سرش ایستاده بود همکلاسی‌هایش هم منتظر خوردن کیک بودند. من هم  با برف شادی با بچه‌ها شوخی می‌کردم (می‌خندد). مصطفی آرزویش را در دلش گفت و شمع را فوت کرد….

اولین آرزو

چهره مهربان و پر طراوتش را همیشه در ذهن دارم که با دیدن تبلت نمی‌دانست بخندد یا از سر ذوق گریه کند. دلش می‌خواست ما برویم تا زودتر آرزویش را از نزدیک ببیند.

آرزوهای رنگی؛ از کودکی تا پیری

رفتن به کاشمر حال و هوای دیگری داشت، فکر نمی‌کردم که مسجد پُر شود از این همه کودک و زن و مرد.

 برآورده کردن این تعداد آرزو در یک روز آرزوی من بود که برآورده شد. از چهره همه آن‌ها می‌فهمیدم که دِل تو دلِشان نیست که زودتر آرزویشان را در دست بگیرند و تلاشم را می‌کردم که خیلی زود این کار را انجام بدهم. اسم دختری را خواندن که پیرزنی با پوست سبزه و چادر گل گلی نزدیک من شد و آرزویش را که داشتن یک عروسک خرس بود با خوشحالی بغل کرد. در واقع آرزوی یکی از این کودکان برآورده شدن آرزوی مادر بزرگش بود و چه چیزی از این بالاتر که توانستم دِل این مادر بزرگ را خوشحال کنم. البته از این دست آرزوها کم نبودند مثل دختری که آرزویش خرید روسری برای مادرش بود چون در تمام این سال‌ها مادرش را با یک روسری دیده بود!!!

در ادامه می‌گوید: در تمام این سال‌ها آنقدر خاطره در ذهن دارم که می‌توانم رمان بنویسم یا خاطراتم را تبدیل به فیلم کنم.

به فکر فرو می‌رود و دیگر حرفی نمی‌زند. همه ما می‌دانیم که وقتی پدر آرزوهای رنگی پریشان است دِلش برای شاد کردن کودکی در روستایی از ایران عزیزمان تنگ شده است. اتاق را آهسته ترک می‌کنم تا با خاطرات خوش آن روزگاران تنها باشد.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.