تاریخ انتشار : شنبه 11 شهریور 1402 - 20:28
کد خبر : 2121

پسرک همسایه

پسرک همسایه
ظهر تابستان بود و گرما از زمین و آسمان می‌بارید. مردم شهر به خانه‌هایشان خزیده بودند. جز تق و توق کولرهای آبی صدایی شنیده نمی‌شد.

آزاده امیری

بدنم سست شده بود، خواب به چشم‌هایم نشسته بود،گوش‌هایم رو به سنگینی می‌رفت. ملحفه را از دست پشه‌های روی مخ به پاهایم پیچیده بودم حالا دیگر احساس امنیت می‌کردم. چشم‌هایم گرم خواب شد. دیگر چیزی نمی‌شنیدم.
خستگی روز هنوز از بدنم نرفته بود که صدایی آشنا مُرَدَدَم کرد، خوابم یا بیدار؟
صدا نزدیک بود. هوشیار و بیدار شدم. ضجه‌ی دلخراشش جگرم را به آتش کشید( به دادم برسید پسرم دارد می‌میرد) و محکم به در همسایه‌ها می‌کوبید با سرعت به سمت در دویدم.
دست و پایم یاری نمی‌کرد، بلند می‌شدم زمین می‌خوردم.یکی دو تا از همسایه ها قبل از من رسیده بودند بقیه هم انگار قیامت شده باشد از خانه هایشان آشفته و هراسان بیرون آمدند.
زن همسایه با گریه و شیون پسرش را نشان می‌داد و می‌گفت: پسرم از دست رفت… پسرم دارد خفه می‌شود به دادم برسید. همسایه‌ها پسر را از آغوشش بیرون کشیدند.
مادر مثل مرغ سر بریده این‌طرف و آن‌طرف می‌پرید. کودک با چشمهای آبیَش مارا نگاه می‌کرد. سابقه بیماری نداشت،یکی از همسایه‌ها سر کودک را عقب داده بود و به کنکاش چیزی انگشتش را در حلقش می‌چرخاند اما هیچ نبود!
مادر باز هم گریه می‌کرد و صورت می خراشید. خون از صورت رنگ و رو باخته‌اش می‌چکید. همسایه ها با دیدن مادر “هه رو هه رو “می‌کردند.
دختر بچه‌‌ای دورترها ایستاده بود و مدام باحالت بی‌قرارش به چیزی که در دستش بود نگاه می‌کرد.
خون بیشتری به صورت پسرک هجوم آورده بود باهمان چشم‌های قلمبیده و گردن کشیده تک‌تکمان را از نظر می‌گذراند.
آفتاب بی‌رحمانه می تابید و ما به خود می‌لرزیدیم.
مادر ناامیدتر بر سر و صورت خود می‌کوبید و مویه می‌‌کرد.سوز صدایش چنگ به دلم می‌کشید. کاری از دستمان برنمی‌آمد، همه زبان دعا شده‌بودیم.
گَرد شدیدی کوچه خاکیمان را در آغوش کشید. راننده عرق کرده و وحشت زده با نگاهی مضطرب پیش پای ما توقف کرد. سوار شدند.
پسرک دست و پا می‌زد و برای نرفتن با چشم هایش التماس می‌کرد، جز دخترک کسی معنای نگاهش را نمی فهمید. دخترک بالا و پایین می‌پرید و می‌خواست مانع رفتنشان شود اما کسی به او توجه نمی‌کرد.دور و دورتر می‌شدند و چشمهای رنگ باخته‌‌ی پسرک به کرونومتر دست دخترک خیره مانده بود.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

باور خبر دیدگاه مدیریت فرهنگ آفرینان فرهنگ آفرینان مانوش

فرهنگی

اخبار سیاسی